تبلیغات
جدیدترین بازی های رایانه ای روز دنیا - داستان Assassin's Creed 2
جدیدترین بازی های رایانه ای روز دنیا
بزرگترین وبلاگ بازی های روز دنیا

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم مردادماه سال 1389

برای دیدن قسمت دوم داستان Assassin's Creed 2 به ادامه مطلب مراجعه کنید

 

قسمت یازدهم : {{ پشت پرده ی اعدام }}

آن شب را بخاطر دارید که " اتزیو " بعد از دیدار با پدرش در پنجره ی زندان ، به دستور پدر ، نامه ای را که در صندوقچه ای در اتاق مخفی دفتر کار پدر وجود داشت ، همراه با لباسهای " اساسین " پدر ، برداشت و نامه را طبق دستور پدرش ، به " اوبرتو آلبرتی " ( قاضی بلند پایه ی شهر فلورانس در زمان رنسانس ) رساند . . .، صحنه ای که " اتزیو " بعد از رسیدن به خانه ی " اوبرتو " و درگیر شدن با دو سرباز ، در خانه ی " اوبرتو " را می کوبد و " اوبرتو " در نهایت حیله گری در را باز می کند و می گوید : " اتزیو ! این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟! "... در حالی که " اوبرتو " خود دستور بازداشت پدر و برادر های اتزیو و حتی خود " اتزیو " را صادر کرده بود ، چون ماموران نتوانسته بودند " اتزیو " را پیدا کنند و " اوبرتو " می دانست که " اتزیو " برای طلب کمک پیش کسی جز او نخواهد آمد ، به سربازانش دستور داده بود تا جلوی خانه ی " اتزیو " و همچنین خانه ی " اوبرتو " منتظر آمدن " اتزیو " باشند و به محض رسیدن " اتزیو " او را با شمشیر بکشند و نامه ای را که حاوی مدرکی غیر قابل انکار برای اثبات بی گناهی خانواده ی " اتزیو " بود ، از او بدزدند و نابود کنند !

قسمت دوازدهم : {{ نامه ای که نابود شد ! }}

همانطور که دیدید ، هنگامی که " اتزیو " پس از پوشیدن لباسهای " اساسین " و مواجه شدن با سربازانی که در حیاط خانه با شمشیرهای کشیده به سمت او می آمدند، با تعجب می گوید : " مگر شما برای بازداشت کردن من نیامده اید ؟ پس این شمشیرها برای چیست ؟! " و سربازان جواب میدهند : " نامه ای که همراهت داری بیشتر از جون تو ارزش داره، اما ما هر دوتا رو ازت میگیریم !"

" اوبرتو " بعد از اینکه در را به روی " اتزیو " باز کرد با گرفتن اون نامه ، به دروغهاش ادامه میده و میگه : " نگران نباش اتزیو ! یک سوء تفاهم پیش اومده و این نامه سوء تفاهم رو کاملا برطرف میکنه ! حالا بیا کمی داخل بشین تا خستگی از تنت بره ! " ولی اتزیو که حالا امیدوار شده بود فردا پدر و برادراش آزاد خواهند شد از " اوبرتو " تشکر می کنه و قرار میذاره که فردا در میدان شهر همدیگرو ببینن !

اما اگر با دقت به این صحنه نگاه کنید ، هنگامی که "اوبرتو" نامه رو از اتزیو میگره ، شخص دیگری داخل خانه قدم میزنه که اتزیو متوجه اون شخص نمیشه ! این شخص همون کسی هست که دستور تمام این کارها رو صادر کرده بود و " اوبرتو " هم از او دستور گرفته بود تا پدر و برادرای " اتزیو " رو بازداشت و اعدام کنه !

قسمت سیزدهم : {{ رودریگو بورجیا ، تشنه ی قدرت }}

این شخص که اسمش " رودریگو بورجیا " هست ، یکی از با نفوذ ترین شخصیتهای " رم " و حتی " ایتالیا " در زمان رنسانس بود که حتی چند سال بعد هم به عنوان " پاپ " انتخاب شد ! چیزی که باعث شده تا " رودریگو " دستور اعدام کردن پدر و برادر های " اتزیو " و خود " اتزیو " رو صادر کنه این هست که " رودریگو " از خونی که در رگ آنها جریان دارد می ترسد ، چون به خوبی از خاندان و اجداد بزرگ خانواده ی " اتزیو " آگاه است و میداند که آنها از بازماندگان " اساسینز " هستند و به هیچ وجه تحت سلطه ی " سیب بهشتی " قرار نخواهند گرفت ، حتی اگر تمام ایتالیا " رودریگو " را قبول کنند و از او اطاعت کنند و او را بپرستند ، این " اساسین " ها خواهند بود که مردم را دوباره بیدار خواهند کرد و " سیب " را خواهند دزدید !!!
" اتزیو " که برای اولین بار چهره ی " رودریگو بورجیا " را روی سکوی اعدام و در کنار " اوبرتو آلبرتی" دیده بود هنوز متوجه موضوع نشده بود و مسئول اصلی اعدام پدر و برادرهای بیگناهش رو " اوبرتو آلبرتی " می دونست !!! حالا که اتزیو موفق شده بود از اعدام شدن فرار کنه ، با راهنمایی خدمتکار خانه به سراغ مادر و خواهرش میره که به خانه ی دیگه ای برده شدند تا در امنیت کامل باشند ... " اتزیو " در این خانه با " پائولا " آشنا میشه که درهای خانه رو به روی مادر و خواهر " اتزیو " بدون ترس از ماموران ، باز کرده و از اونها مواظبت می کنه !

قسمت چهاردهم : {{ پائولا }}

اتزیو بعد از تشکر از " پائولا " به او میگه که عجله داره و باید بره تا بتونه از " اوبرتو آلبرتی " انتقام خون پدر و برادرهاشو بگیره ! اما " پائولا " جلوی " اتزیو " رو میگیره و میگه که : " این کار خیلی سخته چون " اوبرتو " محافظ های بیشتری دور خودش جمع کرده و تو هنوز نمیدونی که چطور باید از مهارتهای ذاتی خودت استفاده کنی !!! " و بعد اتزیو می پرسه که " یعنی تو می خوای به من یاد بدی که چطور " اوبرتو " رو بکشم ؟ " و پائولا جواب میده : " نه ! من به تو یاد میدم که چطور از جون خودت محافظت کنی ، چون تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که چطور باید " اوبرتو " رو به سزای اعمالش برسونی ! "
" پائولا " طریقه ی مخفی شدن در بین مردم و دزدی کردن حرفه ای را به اتزیو آموزش میده و به او میگه: " حالا تنها چیزی که لازم داری یک اسلحه ی مناسب برای این کار هست ! " اتزیو میپرسه : " بله ! به نظر تو یک شمشیر یا یک چاقو چطوره ؟ می تونم تهیه کنم ." ولی پائولا میگه :" لازم نیست تهیه کنی چون خودت بهتر از اینها رو داری و باید بری پیش " لئوناردو دا وینچی " تا بتونی اسلحه ی خودتو بسازی !

قسمت پانزدهم : {{ لئوناردو داوینچی }}

" لئوناردو " که برای " اتزیو " احترام خاصی قائله ، با دیدن دست بند و چاقویی که " اتزیو " از صندوقچه ی مخفی پدرش برداشته بود کمی متعجب میشه و با احترام میگه که : " این خیلی پیشرفته هست و من نمی تونم اینو بازسازی کنم ! " اما لئوناردو با دیدن صفحه ی " کودکس " که راهنمای بستن قطعات به هم دیگه بود موفق میشه که " چاقوی مخفی " رو بازسازی کنه و در آخر به اتزیو میگه که : " باید انگشت کوچک دست چپ رو قطع کنیم تا بتونی از " چاقوی مخفی استفاده کنی ! این به خاطر این هست که کسی که از این چاقو استفاده خواهد کرد ، باید دل و جراتش رو داشته باشه ! " اتزیو هم قبول می کنه ولی لئوناردو با ترسوندن او میگه که فقط شوخی بود چون با اینکه قبلا برای استفاده از این " چاقوی مخفی " قطع کردن انگشت کوچک لازم بود ( " الطاهر " در اساسینز کرید 1 انگشت کوچک دست چپ رو قطع کرده بود! ) اما حالا دیگه لازم نیست...

قسمت شانزدهم : {{ آخرین نفسهای اوبرتو }}

اتزیو بعد از پوشیدن " چاقوی مخفی " و امتحان کردن اون ، خیلی ازش خوشش میاد و از " لئوناردو " تشکر میکنه و برمیگرده پیش " پائولا " ... دوستان و دختران اطراف " پائولا " خبر میدن که امروز قراره " اوبرتو " در یک مراسمی شرکت کنه و این می تونه بهترین موقعیت برای غافلگیر کردن او باشه ! اتزیو قبل از رفتن به سوی اون مراسم از " پائولا " می پرسه که چرا به اتزیو و خانوادش اینهمه کمک میکنه ؟ پائولا هم جواب میده که چون دوست قدیمیه مادر " اتزیو " هست و می دونه که خیانت و بازی با احساسات دیگران چه طعمی داره !!!

اتزیو بی درنگ خودشو به مراسم می رسونه و " اوبرتو " رو میبینه که داره با " لورنزو ده میدیچی " ( شاهزاده ی فلورانس ) جر و بحث میکنه و او رو به خاطر طرفداری از پدر " اتزیو " تحقیر و سرزنش میکنه ! حالا که مراسم شروع شده و " اوبرتو " محافظ ها شو جلوی در رها کرده و وارد محوطه شده ، " اتزیو " از بالای دیوار منتظر بهترین موقعیته تا حمله کنه ! " اوبرتو " که داره برای مهمان ها از قهرمانی های خودش می گه و اینکه چطور پدر " اتزیو " و برادراشو به سزای اعمالشون رسونده... یکدفعه متوجه حضور " اتزیو " می شه و " اتزیو " بدون معطلی با ضربات " چاقوی مخفی " به سینه اش میکوبه و " اوبرتو " رو از پا در میاره !

وقتی صحنه سفید میشه ، " اوبرتو " قبل از اینکه بمیره به اتزیو میگه : " اگر تو جای من بودی ، برای نجات جان نزدیکانت همین کاری رو که من کردم تو هم میکردی ! " و اتزیو هم بلند جواب می ده : " راست میگی جناب قاضی ! اتفاقا من هم همین کار رو کردم !!! " ... سپس " اتزیو " بلند میشه و به مردم حاضر در مراسم که همگی از افراد سرشناس شهر فلورانس هستند ، با فریاد میگه : " خانواده ی آئودیتوره " هنوز نمرده ، من اتزیو هستم ، " اتزیو آئودیتوره " ! این مرد بخاطر گرفتن جان افراد بی گناه ، بدون اینکه به آنها فرصت دفاع از خود بدهد ، گناهکار بود ! من هم امروز جان او رو گرفتم ، ولی این پدر و برادرانم رو برنمیگردونه... اما درسی میشه برای همه تا فریب اینجور افراد بی احساس و پول پرست رو نخورند و در مورد هر چیزی زود قضاوت نکنند ! "

قسمت هفدهم {{ فرار }}

بعد از اینکه اتزیو از صحنه فرار می کنه و پیش مادر و خواهرش برمی گرده ، " پائولا " اون ها رو راهنمایی می کنه تا از شهر خارج بشن و به سمت ویلای عموی " اتزیو " برن ... وقتی اتزیو موفق میشه با مادر و خواهرش از شهر خارج بشه ، تو راه " ویری " و همدستانش جلوی " اتزیو " رو می گیرند و به او و مادر و خواهرش حمله می کنند که عموی " اتزیو " از راه می رسه و با کمک دوستاش ، سربازای " ویری " رو می کشه اما باز " ویری " موفق میشه که فرار کنه ! عموی " اتزیو " اونا رو به سمت ویلا راهنمایی می کنه تا استراحت کنند و توی راه برای اتزیو توضیح میده چقدر از اعدام شدن پدر و برادرای " اتزیو " ناراحت شده ...

قسمت هجدهم : {{ ویلای عدالت }}

اتزیو درباره ی ویلا سوال می کنه و عمو میگه : "این ویلا حدود 200 سال قبل توسط جد بزرگ " اتزیو " بنا شده تا سرپناهی باشه برای کسانی که از شهر و دیار خود با بی عدالتی رانده شده اند و دنبال مکانی امن و آرام برای خود و خانوادشون میگردند تا بتوانند از نو شروع کنند ... ! اتزیو از عمو " ماریو " تشکر می کنه و به او میگه که بعد از کمی استراحت باید از اینجا مهاجرت کنند چون الان سربازها همه جای ایتالیا دنبال اونها می گردند . . . عمو اصرار می کنه که کمی بیشتر بمونند تا به " اتزیو " آموزش های لازم برای دفاع از خود و خانوادش بده. اونها هم قبول می کنند و چند روزی توی ویلا می مونن ...

قسمت نوزدهم : {{ تولد دوباره ی اساسین }}

آموزش های" اتزیو " شروع میشه و عموش حرکات و تکنیکهای مختلف رو بهش آموزش میده . . . در حین این آموزش ها " اتزیو " راجع به پدرش از عموش سوال میکنه و او میگه : " پدر تو تنها یک مامور بانک نبود ! او در عین حال یکی از خردمندترین اعضای گروه " اساسینز " و دشمن قسم خورده ی " تمپلارها " بود . . . لباسی که تو حالا به تن پوشیدی و این چاقوی مخفی که به دست داری ، زمانی بهترین دوستان پدرت و کابوس وحشتناک " تمپلارها " بودند ." در اینجا اتزیو میگه : " این دو گروه اساسین ها و تمپلار ها و جنگ بین شان بیشتر شبیه یک افسانه هست تا واقعیت ! " و عمو جواب میده : "من تعجب میکنم که پدرت تا حالا چیزی راجع به این موضوع به تو نگفته ولی شاید دلیل خاصی داشته ! "

قسمت بیستم : {{ تمپلارهای شیطان صفت }}

در ادامه عمو " ماریو " توضیح میده که : " تمپلارها گروهی هستند که در حدود سال 1307 میلادی در فرانسه ، به جرم توهین به مقدسات مسیحیت و همجنس بازی و جادوگری ، توسط پادشاه آن زمان دستگیر شده بودند اما توانستند تا مصر و حتی بابل فرار کنند و به فعالیتهای شیطانی خود در زیر زمین و بطور پنهانی ادامه دهند . . . تمامی کسانی که با پدر تو و خانواده ی تو دشمنی دارند ، عضو گروه تمپلارها هستند و یا از آنها دستور می گیرند. " اتزیو که با شنیدن این سخنان شوکه شده ، همچنان اصرار می کند که مادر و خواهرش را با کشتی به اسپانیا برساند ! عموی او ناراحت می شود و او را سرزنش می کند که : " می خواهی آن هدفی رو که پدرت براش جنگید و در راهش جان خودش رو از دست داد ، نادیده بگیری و فرار کنی ؟ پس بهتره بری و دیگه برنگردی ! "

اتزیو از حرفهای خودش پشیمان می شود و تصمیم می گیرد تمامی افرادی رو که در مرگ پدر و برادرانش دست داشتند یکی پس از دیگری نابود کند تا پس از این برای هیچ بی گناهی چنین اتفاقی نیفتد ! بنابراین همراه عمویش به جنگ نزدیکترین و گستاخترین دشمن خانواده اش یعنی " ویری ده پازی " میرود .

قسمت بیست و یکم : {{ دشمنان قسم خورده }}

اتزیو بعد از اینکه عمویش با دوستاش به طرف شهر " Tuscany " رفتند به اونها ملحق میشه و به عموش می گه : " من اومدم تا کمکتون کنم چون " Vieri de Pazzi " بخاطر من با شما ها درگیر شده ! " و عمو می خنده و میگه : " اصلا اینطور نیست ، ویری و خانواده ی او عضو تمپلارها هستند و ما هم اساسین ها یعنی دشمن قسم خورده ی تمپلارها هستیم . . . حتی اگه الان تو به ما ملحق نمی شدی ، ما باز به کارمون ادامه می دادیم و حمله می کردیم ... ولی خوب شد که اومدی ، حالا می خوایم حمله رو شروع کنیم ولی به نظر می آد که " ویری " و سربازای پول پرستش منتظر ما هستن ، پس بهتره حساب شده عمل کنیم ! "

قسمت بیست و دوم : {{ تحت فرمان رودریگو }}

نقشه ای که برای شکست دادن " Vieri " می کشند به این صورت بود که عموی " Ezio" همراه با دوستانش ، محافظان و سربازان رو سرگرم جنگ کنند تا اتزیو با از میان برداشتن تیرکمانچیان بتونه به " Vieri " دست پیدا کنه ! بعد از مدتی جنگ و خونریزی " Ezio" که از بالای ساختمان ها همه چیز رو زیر نظر داره یکدفعه می بینه که جلوی دروازه ی شمالی شهر " Vieri" همراه با پدر شرورش " Francesco " و " Rodrigo Borgia " و شخص دیگری بنام " Jacopo de Pazzi " مشغول صحبت هستند ... " Francesco " که پدر " Vieri " باشه ، با کمک " Rodrigo " تازه از زندان آزاد شده تا به " Rodrigo " در رسیدن به اهداف پلیدش کمک کنه ( روزی که فرانچسکو از زندان آزاد شد همان روزی بود که پدر و برادرای " Ezio " به دار آویخته شدند ) ، و " Jacopo " هم که پدر بزرگ حانواده ی " De Pazzi " هست با کمک " Rodrigo Borgia " به قدرت رسیده و به عنوان کشیک بلند مرتبه ی کلیسا مشغول شستشو دادن ذهن مردم بی چاره بوده .

قسمت بیست و سوم : {{ خودفروشی به چه قیمتی؟ }}

Ezio با گوش کردن به صحبتهای این چهار نفر متوجه می شه که همه ی اونها در توطئه ی علیه پدر و برادراش دست داشتند و " de Pazzi"ها به " Rodrigo " احترام میذارن و از او دستور می گیرند واطاعت می کنند . حالا که " Ezio " با چهره های اصلی پشت پرده ی این توطئه آشنا شده ، با وارد شدن عمو و دوستانش به صحنه متوجه می شه که " Rodrigo " شهر رو به مقصد " Venice " ترک کرده و بی درنگ به طرف قلعه ای که " Vieri " با سربازاش اونجا پناه گرفتن حمله می کنه ! پس از اینکه محافظ های اطراف " Vieri " یکی پس از دیگری طعم شمشیر " Ezio " رو چشیدند نوبت به " Vieri " میرسه که با وارد شدن شمشیر به بدن " Vieri " صحنه سفید می شه و " Ezio " با نهایت خشم و عصبانیت از Vieri سوال می کنه : " تو و پدرت دنبال چه چیزی هستین ؟ برای چی از "Rodrigo" اطاعت می کنین ؟ اون به شما چه وعده ای داده که به خاطرش دارین زادگاه و مردمان خودتون رو می فروشین ؟! از جون پدرم چی می خواستین ؟ از جون برادرام چی می خواستین ؟..."

قسمت بیست و چهارم : {{ احترام ، به سبک اساسین ها }}

عموی " Ezio " فوری خودش رو می رسونه و از " اتزیو " می خواد که خودش رو کنترل کنه و به کسی که داره جون میده و از دنیا میره احترام بذاره ! " Ezio " که اصلا متوجه این کار عموش نمی شه با عصبانیت می گه : " عمو ! مگه اونا به پدر و برادرای من که داشتن جلوی چشمام آخرین نفس هاشونو می کشیدن ، احترام گذاشتن ؟ پس چرا از من می خوای که به اونا احترام بذارم ؟! " عمو با خشم جواب میده : " پسر تو چی فکر کردی ؟ فکر کردی تو هم مثل این ها یک تمپلار هستی و می تونی با مردم و دشمنانت هر کاری که می خوای بکنی ؟!!! چه زود فراموش کردی که تو هم مثل پدرت یک اساسین واقعی هستی ! تو باید یاد بگیری که برای اولین نفسی که به یک کودک زندگی می بخشه و برای آخرین نفسی که از دهان دشمنت خارج می شه احترام بزاری و برای هر دو آرامش و راحتی آرزو کنی ! " سپس عمو میره بالای جسد " Vieri " و ضمن آرزوی آرامش و راحتی برای او ، با دستش چشمها ی " ویری " رو که باز مونده بودن میبنده ... و به اتزیو و دوستانش می گه : " حالا باید برگردیم به ویلا تا هم این پیروزی رو جشن بگیریم و هم برای جنگهای بعدی آماده بشیم ! "

قسمت بیست و پنجم : {{ قدم در راه پدر }}

وقتی به ویلای عمو رسیدن جشن کوچکی به خاطر این پیروزی می گیرند و اتزیو که حالا برای ادامه دادن راه پدر آماده تر شده از عموش راجع به " رودریگو بورجیا " و ارتباط او با خانواده ی " ده پازی " سوال می کنه و عموش جواب میده : " رودریگو بورجیا قدرتمندترین و بانفوذترین شخص در کل اروپا هست و رهبری گروه تمپلارها رو در اروپا به عهده داره که اگه فرصتش روپیدا کنه می تونه به اینجا هم حمله کنه ..."
سپس عموی " اتزیو " راجع به صفحات " Codex " توضیح می ده : " این صفحات توسط یکی از قدرتمند ترین اساسین ها نوشته شده که اسمش " الطاهر " بوده... او وقتی که با کمک دوستانش قطعه ای اسرار آمیز رو از چنگ تمپلارها در میاره ، موفق می شه تا برای مدتی اون قطعه یا همان " سیب بهشتی " رو زیر نظر بگیره و در این مدت هم این صفحات " کودکس " رو در رابطه با همون قطعه تهیه میکنه تا به نسلهای آینده انتقال پیدا کنه... پدرت تونسته بود چندتا از این صفحات رو رمز گشایی کنه و اگه نظریه ی پدرت درست باشه این صفحات حاوی نقشه ی بزرگی از چیزهای بسیار قدرتمند و با ارزشی هستند که اگه به دست تمپلارها بیفتن ممکنه فاجعه ای بزرگ پیش بیاد ." ... اتزیو قول میده که با ادامه دادن کار پدرش ، همه ی صفحات " کودکس " رو پیدا کنه و با کمک " Leonardo da Vinci " اونها رو رمزگشایی کنه و به ویلا بیاره .
ضمنا پس از اینکه " Ezio " از اطراف ویلا چند تا از صفحات " کودکس " رو جمع آوری می کنه ، عموش اون رو از در مخفی پشت کتابخانه به زیرزمین ویلا می بره و درباره ی اونجا توضیح میده : " این زیرزمین به عنوان یادگاری برای بزرگترین اساسین ها توسط جد بزرگ خانواده ی ما ساخته شده و هر کدوم از این مجسمه ها متعلق به یکی از بزرگترین اساسین ها ی تاریخ هستند که هرگاه آزادی فکر و آزادی اندیشه ی مردم شهری در هرکجای دنیا توسط حیله و فتنه ی تمپلارها مورد تهدید واقع شد ، اون ها خودشون رو رساندند و آزادی و آرامش رو به مردم بازگردوندند ! از چپ به راست : مجسمه ی " Qulan GaL " ( هلاکو خان ؟ ) اساسین مغولستانی که با تیر و کمان خودش اسب چنگیز خان رو هدف قرار داد - مجسمه ی " داریوش " اساسین اهل سرزمین پرشیا که با چاقوی مخفی خود به زندگی خشایار شاه پایان داد و این اولین بار در تاریخ بود که از چاقوی مخفی استفاده می شد - مجسمه ی " Wei-Yu " اساسین اهل چین که با کمک یک نیزه جان اولین امپراطور چین را گرفت - مجسمه ی " Amunet " اساسین زن از مصر که با کمک یک مار ، کلئوپاترا را به قتل رساند - مجسمه ی " ILtani " اساسین زن اهل بابل که موفق شد با زهر مخصوصی " Alexander " ( اسکندر بزرگ ) را از پای در بیاورد - مجسمه ی " Leonius " اساسین زن از دوره ی روم باستان که با چاقوی خود " Caligulia " را به سزای اعمالش رساند ."
بعدش Ezio میگه که باید به " Florence " برگرده و Francesco رو به سرنوشت پسرش دچار کنه که عموش هم موافقت می کنه .

قسمت بیست و ششم : {{ حمایت لئوناردو }}

اتزیو با صفحات " کودکس " که ار ویلا جمع آوری کرده به " فلورانس " بر می گرده و قبل از هر چیزی به سراغ " لئوناردو داوینچی " میره تا صفحات رو براش رمز گشایی کنه ... لئوناردو با رمز گشایی صفحات مهارتهای جدیدی به اتزیو آموزش میده و همچنین " Hidden Blade " دیگری براش می سازه تا به توانایی های " Ezio " اضافه بشه !
" اتزیو " که اینبار برای " Francesco de Pazzi " به فلورانس اومده از " لئوناردو " می خواد تا اگه می تونه راهی را برای گیر انداختن " فرانچسکو " پیشنهاد کنه و " لئوناردو " هم او رو به دیدار با شخصی به اسم " La Volpe " ( روباه ) می فرسته تا با کمک او بتونن به هدفشون برسند .

قسمت بیست و هفتم : {{ یک شهر و یک روباه }}

اتزیو که در بین مردم بازار دنبال " لا وولپه " می گرده یکدفعه متوجه می شه که پولهاشو دزدیدند و فوری به دنبال دزد می افته و اونو تعقیب می کنه ... همین که می خواست پولاشو از دزده بگیره یک شخص سومی وارد صحنه می شه که او هم مانند " Ezio " کلاه یا پارچه ای به سر داشت و به " اتزیو " خوشامد میگه ... اتزیو با تعجب می پرسه : " تو کی هستی و اسم من رو از کجا می دونی ؟ " او جواب میده : " من اسم های زیادی دارم ، سر دسته ی دزدها ، تیزگوش و تیزبین ، قاتل روانی ، جاسوس ... اما شما می تونید من رو " La Volpe " صدا کنید ... من اسم شما رو می دونستم چون این عادت من شده که از هر چیزی و هر کسی و هر اتفاقی توی این شهر ، سر در بیارم ! " اتزیو بی درنگ از او تقاضای کمک می کنه و میگه که در مورد " فرانچسکو ده پازی " به اطلاعات دقیقی نیاز داره و هر جا که فرانچسکو قراره بره باید قبل از او اونجا باشه ...! " لا وولپه " جواب میده : " امروز یه کاروان محافظت شده ای از Rome به Florence رسیده که قراره هنگام غروب خورشید دیدار مخفیانه ای با مقامات مهم شهر داشته باشه و به احتمال زیاد " فرانچسکو" هم اونجا خواهد بود ... اگه می خوای می تونم تو رو تا اونجا راهنمایی کنم ! " اتزیو هم پولاشو از دزده پس می گیره و دنبال ( روباه ) راه می افته .... " لا وولپه " یک ورودی مخفی و پنهانی رو به " Ezio " نشون می ده و بهش میگه که از اونجا بره تا به محل ملاقات محرمانه " Francesco de Pazzi " برسه !

ادامه در پست بعدی




طبقه بندی: راهنمای گام به گام بازی ها، 
ارسال توسط Moein Esfehanei
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما درمورد مطالب این وبلاگ چیست؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
تبلیغات