تبلیغات
جدیدترین بازی های رایانه ای روز دنیا - داستان Assassin's Creed 2
جدیدترین بازی های رایانه ای روز دنیا
بزرگترین وبلاگ بازی های روز دنیا

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم مردادماه سال 1389
برای دیدن قسمت سوم داستان Assassin's Creed 2 به ادامه مطلب مراجعه نمایید

قسمت بیست و هشتم : {{ شاهزاده ی فلورانس در نزدیکی سقوط }}

Ezio بعد از اینکه وارد معبد مخفی می شه ، با کشتن سربازها موفق می شه که جلسه ی مخفیانه ی تمپلارها رو بطور پنهانی زیر نظر بگیره ... او متوجه " فرانچسکو ده پازی " می شه که در جلسه حاضر بود و با اومدن " رودریگو بورجیا " بحث شروع میشه ... از صحبت هاشون معلوم میشه که اینبار " Lorenzo de Medici " ( شاهزاده ی فلورانس ) رو مورد هدف توطئه قرار دادن و ماموریت رو هم " Francesco " به عهده گرفته ! " Rodrigo" بعد از کمی بحث و تبادل نظر ، میگه که باید به " Rome " برگرده و برای همدستانش موفقیت آرزو می کنه و از اونها قول می گیره که اینبار دقت بیشتری به خرج بدن و هرچه زودتر کار " لورنزو " رو یکسره کنند .
بعد از اتمام جلسه ، اتزیو راه خروج رو پیدا میکنه و از معبد خارج می شه ، " La Volpe " که بیرون منتظر اومدن اتزیو بود در رابطه با جلسه از او سوال میکنه و اتزیو جواب میده : " اونها برای فردا نقشه های شومی کشیدند ! اسلحه و زره زیادی با خودشون از " Rome " آوردن ، حتی " پاپ " هم از کارشون حمایت کرده !!! فکر کنم اینبار نوبت خانواده ی " Medici " باشه ..." سپس روباه فلورانس " La Volpe " با ابراز نگرانی می گه : " وای خدای من ! فردا یکشنبه هست و طبق روال هر هفته ، Lorenzo de Medici با سه چهار تا محافظ برای مراسم یکشنبه به میان مردم خواهد آمد تا ضمن پذیرایی و قدردانی از مردم شهر به مشکلات مردم رسیدگی کنه و باهاشون گفتگو کنه ... باور نمی کنم ... یعنی اونا می خوان فردا حین برگزاری مراسم بین مردم نفوذ کنند با استفاده از شلوغی و ازدحام ، " لورنزو " رو به قتل برسونن ؟! باید دیوونه شده باشند ! این اسمش چیزی جز وحشیگری نیست ... خدا به داد مردم برسه ... ما نباید اجازه بدیم که با قتل " لورنزو ده مدیچی " شهر فلورانس به دست خانواده ی " De Pazzi " بیفته ، وگرنه کار این مردم بی گناه ساختست و باید برای سالها نوکری و بردگی خانواده ی " ده پازی " رو بکنند ... من تمام دزدها و آواره ها و فاحشه های فلورانس رو جمع می کنم و فردا با خودم به مراسم میارم تا هرج و مرج ایجاد کنم و جلوی سربازای " De Pazzi " رو بگیرم .. تو هم باید از تمام مهارتهای خودت استفاده کنی و به " فرانچسکو " مهلت نزدیک شدن به " لورنزو " رو ندی ... اتزیو ازت خواهش می کنم کمکمون کن جلوشونو بگیریم ... ! " Ezio و La Volpe قرار میذارن تا فردا قبل از شروع مراسم همدیگرو اونجا ملاقات کنند .

قسمت بیست و نهم : {{ برادران مدیچی }}

حالا که مراسم شروع شده و شاهزاده ی فلورانس " لورنزو ده مدیچی " همراه با همسرش و از طرف دیگر هم برادر او " Giuliano de Medici " همراه با همسر خود ، در میان خوشامد گویی مردم شهر می آیند که ناگهان با فریاد " Francesco " سربازان از میان جمعیت بیرون میان و به طرف " جولیانو " و همسرش که عقب تر بودن حمله ور میشن ... جولیانو که هیچ اسلحه ای با خود نداشت ، سعی می کنه که مقاومت کنه ولی با چند ضربه ی چاقو به زمین می افته و " فرانچسکو " به طرز وحشیانه ای به روی سینه ی او می نشینه و با ضربات پی در پی چاقو و همراه با توهین و فحش دادن باعث مرگ او میشه ... در اونطرف " Lorenzo " با دیدن این صحنه ی دلخراش شمشیرش رو می کشه و تا می خواد به سمت " فرانچسکو " حمله کنه ، " برناردو " ( کشیک فلورانس و دوست صمیمی " لورنزو " ) از پشت به شانه ی " لورنزو " چاقو رو فرو میکنه و فرار می کنه ... لورنزو که به سختی با یک دست و شمشیرش در مقابل " فرانچسکو " از خودش دفاع می کنه ، ناگهان " اتزیو " رو می بینه که با شکست دادن سربازها با سرعت داره به سمت " فرانچسکو " میاد ، فرانچسکو که تمام سربازهاشو از دست داده و در مقابل " اتزیو " و " لورنزو " دست تنها مونده زود فرار می کنه وفریاد می زنه : " لورنزو ! برادرتو کشتم ، نوبت تو هم میرسه ، تمام خانوادت با شمشیر من خواهند مرد !" ...

قسمت سی ام : {{ روزی خونین در فلورانس }}

" Ezio " سریع " لورنزو " رو که داشت خون زیادی از دست می داد به جایی امن می بره ، " Lorenzo " از اتزیو تشکر میکنه و علت این فداکاری او رو می پرسه که اتزیو جواب میده : " شما تنها کسی نیستید که یکی از برادراش به دست " ده پازی " ها قربانی شدند... من اتزیو هستم فرزند " Giovanni Auditore " " ، لورنزو او و پدرش رو به خاطر میاره و میگه : " پدر تو مرد مرد راستگویی بود ، او به هیچ وجه تحت تاثیر پول و ثروت و قدرت قرار نمی گرفت و از تمام امکاناتش برای خدمت به مردم استفاده می کرد ... اتزیو اگه تو پسر همون مرد فداکار هستی ، باید جلوی " Francesco de Pazzi " رو بگیری وگرنه این شهر و مردمی که توش زندگی می کنند مجبور می شن سالها نوکری و بردگی خانواده ی " ده پازی " رو بکنن ! " ... اتزیو سریع دست به کار می شه و برای پیدا کردن " فرانچسکو " راهی می شه !

قسمت سی و یکم : {{ عاقبت وحشی گری }}

Ezio جاهای مهم و استراتژیک شهر رو میگرده تا " فرانچسکو " رو پیدا کنه اما سربازهای " لورنزو " بهش می گن ، او بالای زندان شهر با محافظ هاش پناه گرفته ، اتزیو بلافاصله خودشو به زندان شهر می رسونه و " فرانچسکو " رو میبینه که از بالای پشت بام زندان فریاد می زنه : " بکشینش ! نذارین بیاد اینجا ! " میدان جلوی زندان صحنه ی درگیری سربازهای فرانچسکو و سربازهای لورنزو شده بود و کم کم داشت به نفع سربازهای لورنزو تمام می شد ... اتزیو بدون مزاحمت خودش رو به بالای زندان رسوند و " فرانچسکو ده پازی " و محافظ هاش رو گیر انداخت ، فرانچسکو عقب کشید و به محافظ هاش دستور حمله داد ... اما هیچ کدوم نتونستن در مقابل " اتزیو " دوام بیارن ، پایین جلوی زندان هم مردم با دیدن پیروزی سربازای " لورنزو " جلو آمده بودند و فریاد : " آزادی ! آزادی ! ( Liberta Liberta ) " سر می دادند ، " Jacopo de Pazzi " هم برای اینکه از چشم مردم نیفته همراه با مردم فریاد آزادی آزادی می زد ... حالا فقط " Ezio " مونده بود و " فرانچسکو " ، فرانچسکو که از همون اول دل و جرات مقابله با " اتزیو " رو نداشت باز دوباره پا به فرار میذاره ولی " اتزیو " که حدس می زد چنین کاری خواهد کرد ، زود جلوشو میگیره و با " چاقوی مخفی " خودش عدالت رو اجرا می کنه ... حالا که صحنه سفید شده اتزیو می گه : " شهر فلورانس و مردمش اعمال و رفتار تو رو قضاوت خواهند کرد ... با آرامش استراحت کن ! " ، پدر بزرگ خانواده ی " ده پازی " که همراه با مردم داشت فریاد آزادی ! آزادی ! می گفت ، یکدفعه جسد پسرش رو میبینه که لباسهاش کنده شده و از دیوار زندان بوسیله ی طنابی آویخته شده ( تا برای دیگران درس عبرت بشه ! ) ، " یاکوبو ده پازی " با دیدن این صحنه بدون لحظه ای درنگ فرار می کنه و " Ezio " که از بالای دیوار زندان شاهد فرار کردن او بود ، ترجیح میده که به دیدار " لورنزو " بره و در فرصتی بعد " Jacopo de Pazzi " رو هم به خاطر سوء استفاده از باور و اعتقاد مردم ، به سزای اعمالش برسونه .

قسمت سی و دوم : {{ لیست سیاه و سیاه تر }}

Lorenzo و Ezio بعد از پایان اتفاقات دیشب ، کنار رودخانه ی شهر Florence باهم مشغول صحبت هستن ... لورنزو می گه : " وقتی فقط شش سال داشتم هنگام بازی با دوستام ، داخل این رودخونه افتادم ... بعد با صدای مادرم به هوش اومدم ، کنار مادرم مرد دیگری بود که به من لبخند می زد و من او را نمی شناختم ... بعدها فهمیدم که اون مرد پدر تو یعنی " جیووانی آئودیتوره " بود ، او جون من رو نجات داده بود .. ولی من واقعا متاسفم که نتونستم جون او و برادرهاتو نجات بدم ... هر کاری از دستم برمیومد کردم اما اونا خیلی قدرتمند بودند ، همه جا نفوذ داشتند و حتی " پاپ " رو هم خریده بودند !!! " اتزیو " ادامه میده : " شما تلاش خودتونو کردید ! اما حالا باید به من کمک کنید تا یاکوبو ده پازی و دیگر افرادی که در این نقشه ی شوم دست داشتند به سزای اعمالشون برسونم ..." لورنزو نام افرادی رو که با یاکوبو ده پازی همدست بودن ، به اتزیو میده و از او می خواد که مواظب خودش باشه ...

قسمت سی و سوم : {{ یاکوبو و همدستانش }}

Ezio به ویلای عموش برمی گرده و از او می خواد که به دوستاش که در اطراف ویلا پراکنده بودند دستور بده تا مخفیگاه " یاکوبو ده پازی " و همدستاشو پیدا کنند ... در ضمن صفحات دیگر " Codex " رو که توسط لئوناردو دا وینچی رمزگشایی شده بودند به عموش می ده ، عموی اتزیو نگاهی به اون صفحات می ندازه و با تعجب می پرسه : " این " فرستاده (PROPHET) " چه کسی می تونه باشه ؟ یعنی چی که فقط " فرستاده " می تونه با کمک " قطعات سیب بهشتی(Pieces of EDEN) " در رو باز کنه ؟! اتزیو تو باید صفحات " کودکس " بیشتری جمع آوری کنی تا بتونیم مفهوم این عبارات ها رو بفهمیم ! "

قسمت سی و چهارم : {{ Stefano da Bagnione }}

Ezio سوار بر اسب ، ویلا رو به مقصد " Tuscany " ترک می کنه ، در خارج از شهر توسسانی یک کلیسا وجود داره که معمولا محل تجمع کشیکهای مهم شهر هست و بهترین جا برای شروع جستجوی ردپای " Jacopo de Pazzi " و همدستانش می تونه باشه ... یکی از دوستای عمو جلوی کلیسا منتظر " اتزیو " بود و او رو به سمت هدفش یعنی " Stefano da Bagnione " راهنمایی می کنه ... اتزیو با وارد شدن به محوطه ی کلیسا به کمک بمبهای دودی جلوی دید دیگران و بخصوص سربازها رو می گیره و با یک حمله ی سریع کار " Stefano " رو تموم می کنه ، با سفید شدن صحنه از او سوال می کنه : " Jacopo و همدستاش کجان ؟ " استفانو جواب می ده : " تو نمی تونی اونها رو بترسونی ! اونها زیر سایه ی خدای رم حرکت می کنند و هیچ چاقویی به اونها اثر نمی کنه حتی مال تو ! " اتزیو با آرزوی آرامش ، او رو رها می کنه و از اونجا به سمت مقصد بعدی فرار می کنه .

قسمت سی و پنجم : {{ Francesco Salviatti }}

هدف بعدی Ezio " فرانچسکو سالویاتی " صاحب ویلایی باشکوه و پر از محافظ در خارج از شهر Tuscany هست که حدود بیست سال قبل و با پول و ثروتی که خانواده ی " Salviati " بوسیله ی نزدیکی و صمیمیت با " پاپ " و فرمانبرداری بدون چون و چرا از او ، کسب کردند بنا شده ... اتزیو به همراهانش دستور میده تا با محافظ ها وارد جنگ بشن و خود او هم با مهارت کامل " سالویاتی " رو گیر میندازه و طعم چاقوی مخفی رو به او هم می چشونه ! در صحنه ی سفید ، " سالویاتی " هم مانند " استفانو " از قدرت و بزرگی یاکوبو در توسسانی حرف می زنه و چاقوی مخفی " اتزیو " رو در مقابل قدرت Jacopo هیچ می دونه ... اتزیو دوباره برای او آرامش آرزو می کنه و با راهنمایی همراهانش به طرف هدف بعدی حرکت می کنه .

قسمت سی و ششم : {{ Antonio Maffei }}

Ezio با پرس و جو از مردم شهر متوجه می شه که " آنتونیو ماففی " با شنیدن خبر مرگ " Stefano " و " Salviati " چنان ترسی وجودش رو برداشته که به همراه چهار تا محافظ گردن کلفت رفته بالای یکی از بلندترین برجهای دیده بانی شهر و از اون بالا داره به مردم دستور میده : " ای مردم ! اگه نمی خواین خشکسالی بشه ، اگه نمی خواین طوفان و سیل جاری بشه ، اگه نمی خواین که خشم خداوند شامل حالتون بشه ... همین حالا توبه کنید و جلوی " اساسین " رو بگیرید ، می دونم که اون بین شماست و داره از خوشبینی شما سوء استفاده می کنه ، " اساسین " با کارهای خودش بلاها و خشکسالی های فلاکت باری رو به سرزمین شما میاره ، مواظب باشید و جلوی او رو بگیرید ! " Ezio طبق معمول بدون اینکه روح " آنتونیو " خبر دار بشه ، خودشو به بالای برج می رسونه و به او میگه : " مثل اینکه به اندازه ای که از من میترسی ، از بلندی نمی ترسی ! ولی مراقب باش ! هر چقدر که بالاتر بری ، همونقدر محکم تر به زمین می خوری ! " آنتونیو با خشم به طرف اتزیو حمله می کنه ولی سرانجام او هم تسلیم شمشیر " اتزیو " می شه ... بلافاصله با سفید شدن صحنه ، آنتونیو هم مثل همدست های قبلیش میگه : " شاید تونستی منو بکشی ، اما در مقابل یاکوبو هیچ کاری نمی تونی بکنی ! "

قسمدت سی و هفتم : {{ Bernardo Baroncelli }}

اینبار در گوشه ی شلوغی از شهر که خیلی از مردم مشغول خرید و فروش هستند ، " برناردو " همراه با محافظ هاش داره قدم میزنه تا در میان جمعیت گم بشه و دیده نشه ... او به محافظ هاش می گه : " می دونم که داره دنبال من می گرده ، نمی تونم اینجا بمونم ... باید امشب یه جای امن بخوابم ! " ولی با همه ی محافظ های اطرافش ، کسی نمی تونه جلوی " اتزیو " رو بگیره و باز هم چاقوی مخفی " اتزیو " درست به هدف می خوره ... اینبار وقتی صحنه سفید می شه " برناردو " محل مخفیگاه " یاکوبو " رو به اتزیو نشون میده و طبق معمول " اتزیو " برای او آرزوی آرامش می کنه .

قسمت سی و هشتم : {{ یاکوبو ده پازی }}

حالا که " Ezio " موفق شده ردپای " Jacopo " رو پیدا کنه ، برای اینکه از نقشه ی بعدی او سر در بیاره تصمیم میگیره که او رو تعقیب کنه ... مجبور می شه که تا بیرون شهر دنبال او بره ! اتزیو هر لحظه مواظب بود تا مبادا " یاکوبو " سوار اسب بشه و فرار کنه ولی اصلا انگار نه انگار که عین خیال یاکوبو باشه همینطور به قدم زدن ادامه می داد و باعث تعجب اتزیو می شد ... یاکوبو وقتی به یک جایی پر از سرباز و محافظ می رسه ، وارد محوطه می شه ... چشم اتزیو فوری به " Rodrigo Borgia " می افته که منتظر رسیدن یاکوبو بود ، اما تنها نبود و شخص دیگه ای که هم سن و سال " رودریگو " و لاغر تر از او بود کنارش ایستاده بود ، حالا اتزیو می فهمه که چرا " یاکوبو " این همه راه رو با محافظاش به خارج از شهر اومد ! بین " رودریگو " و " یاکوبو " جر و بحثی بالا می گیره و " رودریگو " او رو بی لیاقت و ترسو خطاب می کنه و می گه : " ما به خانواده ی شما و مخصوصا تو و پسرت " فرانچسکو " اعتماد کردیم و بهتون پول و مقام و زمین دادیم تا به دستورات ما عمل کنید ولی حالا چی ؟ شهر فلورانس که به لطف پسر بی لیاقت و بزدل تو هنوز در دستان " Lorenzo de Medici " باقی مونده ، تو هم که اونقدر احمق و کودن هستی که باعث شدی اون " اساسین " رد ما ها رو تا اینجا تعقیب کنه و همونطور که می بینی تمام همدستان و افراد مورد اعتماد تو قبل از اینکه حتی خورشید غروب کنه دونه دونه مثل گوشت کباب ، به شمشیر اون " اساسین " سیخ شدند ... و حالا تو اومدی داری به من می گی که نمیتونی جلوشو بگیری ! تو جای من بودی چیکار می کردی ؟ " یاکوبو جواب می ده : " نمی دونم قربان ؟! " و سپس " Rodrigo " ادامه میده : " پس بهتره خودتو بیشتر ناراحت نکنی...! چون من می دونم !!! "

قسمت سی و نهم : {{ پیرمرد بی خاصیت ! }}

رودریگو بعد از این حرفش بی درنگ چاقوشو می کشه و با یک ضربه ی سریع ، شکم پیرمرد رو سوراخ می کنه و " یاکوبو " رو به سمت اون دوست همراهش هل میده تا کارشو تموم کنه ... اون شخص که معلوم میشه اسمش " Barbarigo " هست با شمشیر خودش ، نه به قصد کشتن بلکه فقط به قصد بیشتر زخمی کردن و زجر کشیدن پیرمرد ضرباتی رو پی در پی به او وارد می کنه و بعد یه گوشه پرتش می کنه تا آروم آروم و با نهایت درد و رنج چون بکنه !!! در این لحظه که " اتزیو " محو تماشای خشونت بازی های اون دو سنگدل بود ، ناگهان توسط دو تا سرباز دستگیر می شه و میارنش جلوی " رودریگو " و همدستش ... رودریگو با پوزخندی به Ezio میگه : " فکر کردی من اینقدر احمقم که مثل این پیرمرد بی خاصیت و همدستاش ، داخل شهر و زیر یه سقف پنهان بشم و جلسه تشکیل بدم تا تو بتونی هر جا که خواستی مخفی بشی و هر وقت که خواستی حمله کنی ؟ نه پسر جون ! امشب تو رو تا اینجا کشوندم تا چند تا چیز رو حالیت کنم و بعد مستقیم بفرستمت پیش پدر و برادرات !!! ... پس بهتره خوب گوش کنی ... می دونی فرق عمده ی بین من و تو چیه ؟ صبر کن برات بگم ... من شاید حدود 20 سال بیشتر از تو تجربه ی آدم کشی دارم و مثل تو تازه وارد نیستم ... بعدشم باید بدونی که ، من با پای خودم قدم برمی دارم تا به حقیقت برسم و اهدافمو به وسیله ی اون حقیقت تعیین می کنم ، نه مثل تو که فقط با یه لیست و چندتا اسم که معلوم نیست از کی گرفتی داری برای خودت نقش قهرمان بازی می کنی ! ... و آخری و مهمتر از همه ، من دستمو به خون کسانی آلوده می کنم که بهشون اعتماد کرده بودم و اونا از من نافرمانی کردند ، و دوست ندارم با خون دشمنانم دستمو آلوده کنم ... پس ... سربازها ! بکشید این حیوان وحشی رو !!! "

قسمت چهل ام : {{ همه اش فقط حرف بود ! }}

رودریگو اینو میگه و با همدست خودش به مقصد " Venice " فرار می کنه ... اتزیو با سربازها در گیر میشه و همشونو به هلاکت می رسونه و زود میاد بالای سر " یاکوبو " که هنوز داشت اون گوشه جون میداد ! به او میگه : " کاش فقط می تونستم بفهمم که چرا وقتی اونهمه از همدستای تو رو می کشتم ، بدون استثناء همشون از قدرت و بزرگی تو حرف میزدن و می گفتن که چاقوی من روی تو اثر نداره ؟! حالا می خوام ببینم که واقعا درست می گفتن ؟ " و بدون معطلی چاقوی مخفیشو به گلوی پیرمرد فرو می کنه تا سریعتر جون بده و بمیره و همچنین براش آرزوی آرامش می کنه ...

قسمت چهل و یکم : {{ توطئه های بی پایان }}

Ezio به زادگاهش " فلورانس " برمی گرده تا با " Lorenzo de medici " حرف بزنه ، Ezio به او این خبر رو میده که تمام " Pazzi " ها جلوی چشمای خودش جون دادن و دیگه نمی تونن برای شهر فلورانس و خانواده ی " مدیچی " مزاحمتی ایجاد کنند ، اتزیو می گه : " ولی فکر می کنم که مرگ " ده پازی " ها باعث شده اشخاص دیگری جای اونها رو بگیرند و حالا در " Venice " مشغول کشیدن نقشه ای دیگر برای تصاحب " فلورانس " هستند ... و تا کسی که در راس این توطئه قرار داره ( رودریگو بورجیا ) نابود نشه ، باز هم اون روزهای تلخ تکرار خواهند شد " ... اتزیو همراه با " لئوناردو داوینچی " تصمیم می گیرند که به شهر زیبای " ونیز " سفر کنند .

قسمت چهل و دوم : {{ دعوتنامه به ونیز }}

قبل از اینکه این دو نفر بتونن خودشونو به " Venice " برسونن باید از شهر " ForLi " عبور کنند و بقیه ی سفر رو با کشتی ادامه بدن ... هر غریبه ای از شهر دیگر که می خواست به " ونیز " بره باید چیزی مثل یک دعوتنامه ارائه بده تا بتونه سوار کشتی بشه ! " Leonardo " که از طرف کسی دعوت شده بود و مشکلی نداشت ولی " Ezio " هیچ دعوتنامه ای نداشت و نمی تونست سوار کشتی بشه ... اینبار هم بخت یار " اتزیو " بود و او با کمک کردن به خانمی باعث می شه که اون خانم هم در مقابل به اتزیو کمک کنه و بلاخره " اتزیو " هم سوار کشتی میشه و به طرف " ونیز " حرکت می کنند .

قسمت چهل و سوم : {{ مهارتهای یک اساسین }}

به یکباره تصویر قطع می شه و " Desmond " از آنیموس خارج می شه ... " Lucy " و دوستاش به " دزموند " توضیح میدن که چون خیلی وقته توی آنیموس بوده ، بهتره یک نفسی تازه کنه و بعدا ادامه بده ... دزموند علتشو می پرسه و اونا میگن که وصل بودن بیش از اندازه به آنیموس باعث یکسری خطرات جانبی مثل مالیخولیا ، سرگیجه ، توهم... میشه بطوریکه امکان داره بدون اینکه اراده بکنی ، وارد خاطرات یکی از اجدادت بشی و بدون کمک ما به دردسر بیفتی ! " لوسی " به دزموند پیشنهاد میده که با هم برن پائین توی پارکینگ و ببینن که دزموند چقدر از مهارتهای " Ezio " رو یاد گرفته ...

قسمت چهل و جهارم : {{ کم مونده ! }}

" Lucy " با دیدن مهارتهای دزموند حیرت می کنه و به او می گه تقریبا تمامی تکنیکهای " اتزیو " رو فراگرفته و فقط یک یا دو روز دیگه زمان می خواد تا کامل بشه ! دزموند می پرسه که چرا اینبار به ایتالیا سفر کردن و چرا مثل دفعه ی قبل خاطرات " Altair " رو ادامه ندادن ؟ ... لوسی جواب میده : " وقتی توی " Abstergo " روی مورد 16 آزمایش می کردیم متوجه شدم که او مدام به ایتالیا اشاره می کرد و اسم " اتزیو " رو به زبان می آورد ... اولاش فکر کردیم به خاطر موندن زیاد توی آنیموس دچار تشنج شده ولی من با تحقیق در پرونده ها متوجه شدم که جواب اصلی فقط در خاطرات " Ezio " نهفته است ."

قسمت چهل و پنجم : {{ ونیز باشکوه }}

Desmond دوباره به آنیموس برمی گردد و وارد ادامه ی خاطرات " اتزیو " می شود ... حالا " اتزیو " همراه با " لئوناردو داوینچی " وارد شهر Venice شده اند و همراه با یک راهنما ، توی شهر قدم می زنند...کلیسای شهر... بازار بزرگ شهر...و کاخ سلطنتی " امیلیو بارباریگو " . راهنما توضیح میده که " Emilio Barbarigo " صاحب این کاخ بزرگه و این روزها مردم شهر اصلا از رفتار و گفتار " امیلیو " راضی نیستند .

قسمت چهل و ششم : {{ خوشگلترین دختر شهر " ونیز " !!! }}

Ezio ، از لئوناردو جدا میشه تا کاخ سلطنتی " امیلیو بارباریگو " رو از نزدیک ببینه ... همینطور که " اتزیو " مشغول تماشا و پیدا کردن راهی برای بالا رفتن از دیوار کاخ بود ، بین محافظ ها و گروهی از مردم درگیری پیش میاد و در این حین اتزیو با دختری به اسم " ROSA " آشنا می شه که خیلی خوش قیافه بود ولی پاش زخمی شده بود و به او کمک می کنه تا به خونش برگرده و زخمش رو درمان کنه ... اتزیو از این که اون دختر و برادرهاش اسم او رو می دونستن و از کارهایی که در " Florence " و " Tuscany " کرده بود اطلاع داشتند ، تعجب می کنه و می فهمه که اونا ( Antonio و ROSA ) هم قصد کمک کردن دارند تا باهم به " امیلیو بارباریگو " یه درس حسابی بدن !

قسمت چهل و هفتم : {{ عاقبت تاجر اسلحه }}

شب که میشه به سمت کاخ سلطنتی " Emilio " حمله می کنن و اول " Ezio " تمام تیر و کمان چی ها رو که بالای پشت بامهای اطراف بودند از میان برمیداره و سربازان " آنتونیو " جای اونها رو می گیرند ... اتزیو از بالای کاخ ، " امیلیو بارباریگو " رو می بینه که داره با یک مرد دیگه ای به اسم " کارلو گریمالدی " حرف می زنه و به او میگه که اصلا اطلاع نداشته که اساسین الان تو ونیزه ، " Carlo Grimaldi " که نزدیکترین فرد به " رودریگو بورجیا " هست او رو سرزنش می کنه که چرا باعث شده " اساسین " تا شهر " ونیز " ردپای اونارو تعقیب کنه ... بعد بهش میگه که " Rodrigo Borgia " ( رئیس ) به ونیز اومده و فردا می خواد همه مونو ببینه ، بعد که از او جدا می شه " اتزیو " از پشت بام می پره پائین و ترتیب " امیلیو بارباریگو " رو میده و صحنه سفید می شه " امیلیو " میگه : " من فقط احساس پشیمانی می کنم چون داشتم به مردم خدمت می کردم و تو جلومو گرفتی ! " اتزیو با آرامش جواب میده : " چه خدمت بزرگی ! واقعا مردم خیلی از دست تو راضی بودن وقتی می دیدن که ازشون مالیاتهای اضافه می گیری و محل کسب و کارشون رو داغون می کنی و اموالشونو می دزدی تا بتونی اسلحه ی بیشتری بخری و بفرستی به زادگاه من " فلورانس " بدی دست سربازهات تا سر مردم اونجا هم همین بلاها رو بیارن !!!" باز اتزیو براش آرامش آرزو می کنه و چشماشو میبنده ... حالا " ROSA " با برادرش " Antonio " وارد کاخ میشن و اموال و پولهایی رو که " Emilio " از مردم دزدیده بود برمی دارن ات به مردم برگردونن .

قسمت چهل و هشتم : {{ فقط یک پرنده ! }}

Ezio فردای اون شب بدون معطلی به طرف محل ملاقات " Carlo Grimaldi " و " Rodrigo Borgia " میره ... در حالی که همه ، سر وقت برای ملاقات حاضر بودن اما هنوز از " Emilio Barbarigo " خبری نبود و بعد از مدتی که فهمیدن او دیشب به دست " Assassin " کشته شده ترس وجود همه رو برداشت ! با اومدن " رودریگو بورجیا " نقشه ی بعدی براشون معلوم شد که باید امشب شهردار " Venice " رو با خوراندن آب زهر دار به قتل برسونن و به مردم وانمود کنند که با مرگ طبیعی مرده تا بتونن یکی از خودشون رو به جای شهردار بذارن و به " ونیز " کاملا حکومت کنند ... اتزیو که از بالا تمام این نقشه ی شوم رو شنید فوری به " آنتونیو " و " ROSA " برگشت و برای اونها شرح داد که می خوان شهردار و بکشند . " آنتونیو " توضیح داد که ساختمان محل سکونت شهردار بیشتر از هر جای دیگه ای تو " ونیز " ، محافظ داره بطوریکه فقط پرنده ها می تونن از بالا وارد محوطه ی ساختمان بشن ... اتزیو جرقه ای تو مغزش می زنه و میره سراغ " Leonardo DaVinci " تا از وسیله ای که او برای پرواز ساخته استفاده کنه و بتونه وارد ساختمان بشه !




طبقه بندی: راهنمای گام به گام بازی ها، 
ارسال توسط Moein Esfehanei
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما درمورد مطالب این وبلاگ چیست؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
تبلیغات