تبلیغات
جدیدترین بازی های رایانه ای روز دنیا - داستان Assassin's Creed 2
جدیدترین بازی های رایانه ای روز دنیا
بزرگترین وبلاگ بازی های روز دنیا

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم مردادماه سال 1389

برای دیدن قسمت چهارم داستان Assassin's Creed 2 به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 

قسمت چهل و نهم : {{ ونیز زیر پاهای Ezio }}

سربازهای Antonio در مسیری که قرار بود " Ezio " پرواز کنه ، در جاهای مختلف آتش بزرگی به وجود میارن تا وقتی اتزیو از روی اون آتش ها پرواز می کنه دوباره اوج بگیره و خودشو به محوطه ی ساختمان شهرداری برسونه ... وقتی اتزیو با موفقیت فرود میاد سریع به طرف محلی میره که " Carlo Grimaldi " و شهردار داشتند با هم شطرنج بازی می کردند و فراید می زنه که : " اون لیوان آب رو نخورید !!! " اما به محض دیدن Ezio " گریمالدی " بلند می شه و می گه دیگه خیلی دیر شده ، اتزیو از شهردار معذرت خواست و گفت که : " من تلاش خودمو کردم تا زود برسم ! " شهردار که متوجه شد زهر خورده دهانش خونی شد و روی زمین افتاد و " Carlo Grimaldi " از این فرصت استفاده کرد و با صدا زدن سربازها گفت : " بگیرینش این Assassin لعنتی شهردار رو کشته ! بگیرینش ! " همین که " کارلو گریمالدی " داشت به طرف سربازها فرار می کرد ، Ezio بیشتر از این بهش مهلت نمی ده و زود جلوشو می گیره و کارشو تموم می کنه ! وقتی صحنه سفید می شه " کارلو گریمالدی " میگه : " برای تو چقدر لذت بخشه وقتی داری دونه دونه هدف هاتو شکار می کنی ! " و اتزیو هم میگه : " من از این کار هیچ لذتی نمی برم ! و اگر به خاطر این مردم و نقشه های شومی که شماها براشون کشیدید و می کشید نبود هرگز دست به این کار نمی زدم ! در آرامش و راحتی استراحت کن ! ( Raquiescat in pace ) "

قسمت پنجاه ام : {{ کارناوال بزرگ }}

همین که اتزیو از روی جسد " Carlo Grimaldi " بلند می شه ، شهردار که با گلویی خونین به روی بالکن اومده با اشاره به سمت اتزیو و " کارلو گریمالدی " میگه : " تو چطور جرات می کنی منو بکشی ! تو منو کشتی ! تو منو کشتی ! " سربازها با دیدن این صحنه فکر می کنن که Ezio شهردار رو کشته و دنبالش می کنن اما اتزیو باز هم موفق می شه فرار کنه !
حالا که تمام شهر از جریان به قتل رسیدن شهردار خبر دارن و همه فکر می کنند که " اتزیو " اونو کشته ، لئوناردو داوینچی به Ezio می گه که : " نگران نباش چون این روزها در " ونیز " زمان کارناوال هست و با این ماسکی که پوشیدی کسی تو رو نمی تونه بشناسه ! ".

قسمت پنجاه و یکم : {{ آخرین کارناوال برای Barbarigo

Ezio از طریق دوستش " Antonio " خبردار می شه که شهردار جدید " مارکو بارباریگو " برادر بزرگتر " Emilio Barbarigo " ، امشب قراره برای مراسم کارناوال به میان مردم بیاد و سخنرانی کوتاهی کنه ... اما تمام کسانی که نزدیکش خواهند بود باید ماسک طلایی مخصوص کارناوال داشته باشند ! Ezio تصمیم می گیره در مسابقات شرکت کنه و ماسک طلایی رو برنده بشه ، اما با اینکه در تمام مسابقات اول می شه ماسک رو به یک نفر دیگه ای که از خودشون بود میدن تا به مکان سخنرانی بیاد ... اتزیو نا امید نمی شه و با کمک دخترهای کارناوال موفق می شه ماسک رو بدزده و به مکان سخنرانی بره ...

قسمت پنجاه و دوم : {{ شکار از دور ! }}

در مراسم سخنرانی همه ماسک طلایی داشتند و هیچ کس به دیگری مشکوک نمی شد اما وقتی سربازها فهمیدند یکی از ماسکها دزدیده شده وارد مراسم شدند و به جستجو پرداختند ... " Marco Barbarigo " هم با کشتی به مراسم اومد و به علت ترسی که داشت حتی از کشتی هم پیاده نشد و از دور برای مردم سخنرانی می کرد ، اتزیو مهلت زیادی نداشت و با مخفی شدن بین دخترهای کارناوال و با استفاده از تفنگی که " Leonardo " براش ساخته بود به سمت " مارکو بارباریگو " نشانه گیری کرد و چون مردم همه جا آتش بازی می کردند و سر و صدا زیاد بود ، کسی صدای شلیک رو نشنید و " مارکو بارباریگو " به زمین افتاد ... صحنه که سفید شد دوباره اتزیو آرزوی آرامش کرد و به سرعت از اونجا فرار کرد !

قسمت پنجاه و سوم : {{ فرار برادر کوچیکه ! }}

Ezio دوباره برمی گرده پیش " Antonio " ، برادر " مارکو بارباریگو " هم پیش " آنتونیو " بود و به اتزیو توضیح داد که : " Marco بعد از آشنایی با Rodrigo Borgia ، خودش و شرافت خودش رو به خاطر پول و مقام به رودریگو فروخت و بازیچه ی دست او شد و شعور مردم رو به بازی گرفت ، اما این کاری که او کرد هرگز برای من اتفاق نخواهد افتاد ... تنها کسی که باقی مونده " سیلویو بارباریگو " کوچکترین برادرمون هست که با یک لشگر از سربازهاش به سمت جنوب شهر و محل بارگیری کشتی ها فرار کرده و باید جلوش گرفته بشه ! " Ezio تصمیم میگیره به سمت اسکله ها بره و با متحد کردن دزدها و زندانیها جلوی او و لشگرش رو بگیره ...

قسمت پنجاه و چهارم : {{ ونیز کجا ، قبرس کجا ؟! }}

Ezio با کمک کردن به یکی از دزدها متوجه میشه که اگه سردسته ی دزدها رو آزاد کنه و با کمک او بقیه ی زندانیها رو آزاد کنه می تونه " Silvio Barbarigo " و دوستش " Dante " رو فراری بده و به راحتی هردو رو به دور از سربازها به کشتن بده ! شب که فرا می رسه ، اتزیو با کمک سردسته ی دزدها تعداد زیادی از زندانیها رو آزاد می کنه و به همشون میگه تا منتظر پیغام " Ezio " برای حمله باشند ... وقتی پیغام رو شنیدند حمله کنند و سربازها رو مشغول نگه دارن تا " Ezio " بتونه به اون دو نفر یه درس حسابی بده ! بعد از اینکه " Ezio " از بالای برجی پیغام رو می رسونه ، درگیری ها شروع می شه و " سیلویو بارباریگو " و " دانته " به سمت کشتی ها فرار می کنند و به تله ی " Ezio " می افتند و هر دوتاشون به هلاکت می رسند ... صحنه سفید می شه و اتزیو میگه : " شما دوتا چرا دست بردار نبودین ؟ چرا می خواستین با کشتی فرار کنین ؟ چرا تسلیم مردمتون نشدین و به گناهاتون اعتراف نکردین ؟ " Silvio Barbarigo میگه : " ما قرار نبود فرار کنیم ! این اتفاقاتی که سر شهردار افتاد همه اش یه کلک و حیله بود تا توجه مردم رو به سمت دیگه ای هدایت کنیم و بتونیم با تعداد زیادی از کشتی ها از شهر خارج بشیم ! " Dante هم که کنار Silvio بود توضیح میده : " قرار بود ما با کشتی ها به قبرس ( CYPRUS) بریم و با یه چیز خیلی با ارزش برگردیم ! " اتزیو هم برای هردوشون آرزوی آرامش می کنه و میره .

قسمت پنجاه و پنجم : {{ بعد از 10 سال ، که چی ؟ }}

Ezio هنوز تو شهر Venice بود و کنار دریا روی صندلی نشسته بود که سر و کله ی خانم خوشگله ونیز یعنی " ROSA " پیدا شد ... او از Ezio پرسید که به چی فکر می کنه و اتزیو هم جواب داد : " امروز روز تولد منه ! و حالا تقریبا 10 سال شده که من هرشب خواب آخرین نفسهای پدر و برادرهامو می بینم ... و هر روز صبح با طلوع آفتاب قسم می خورم تمام کسانی رو که به طور مستقیم یا غیر مستقیم در اعدام پدر و برادرهام دست داشتند ، پیدا کنم و به سزای اعمالشون برسونم ... ولی هر چقدر فکر می کنم نمی تونم بفهمم که چطور می شه اینهمه آدم شرافت و انسانیت خودشون رو به پول و مقام بفروشند و هر بلایی که بهشون دستور داده می شه ، سر مردم بیارن و از همه عجیب تر وقتی که جلوی چشمام دارند جون میدن اصلا احساس پشیمانی نکنند و از کارشون راضی باشند !!! "
" ROSA " می گه : " به نظر من زیاد به این چیزا فکر نکن چون تو به مردم این شهر خیلی کمک کردی و تمام ثروتهایی رو که ازشون دزدیده شده بود رو بهشون برگردوندی و همه ی شهر مدیون تو و فداکاری های تو هستند ... خوب حالا بهتره خوشحال باشی چون من برات یه هدیه ی تولد خوب گرفتم ، این دفترچه ای هست که از اون کشتی پیدا کردم و توش نوشته که قرار هست امشب چندتا کشتی از قبرس به ونیز برگرده و یک چیزی خیلی با ارزش هم داخل یکی از این این کشتی ها هست ! " در همین حین Leonardo DaVinci از راه می رسه و به Ezio می گه که باید باهم حرف بزنند ... Leonardo میگه : " بعد از رمز گشایی اون صفحه های " Codex " متوجه شدم که در پشت هر یک از آنها خطوط و اشکالی وجود داره که گویا یک نقشه می تونه باشه و نشان دهنده ی یک معبد مخفی هست که داخلش چیزی خیلی با ارزش است ! اگه مطالب داخل " کدکس " ها درست باشه ، وقتی اون چیز با ارزش به شهر معلق روی آب ( Venice ) برسه ، فرستاده شده ( PROPHET ) هم اونجا خواهد بود " . اتزیو متوجه همه چیز می شه و میگه : " اونا رفتن به قبرس تا از معبد ، قطعه ی بهشتی ( Piece of Eden ) رو پیدا کنند و حالا امشب قراره بیارنش اینجا به ونیز و به احتمال زیاد " رودریگو بورجیا " هم امشب اینجا خواهد بود ! من باید از ماجرای این قطعه ی بهشتی سر در بیارم و امشب اونجا باشم ! " .

قسمت پنجاه و ششم : {{ فقط به خاطر یه سیب !!! }}

Ezio به سمت اسکله می ره و از دور ، قطعه ی بهشتی رو می بینه که توسط یکی از سربازها داره حاظر می شه تا برسه به دست " Rodrigo Borgia " ، Ezio اون سرباز رو تعقیب می کنه و با چاقوی مخفی او رو از میان برمیداره و لباسهاشو می پوشه و جعبه ی حاوی قطعه ی بهشتی رو برمی داره تا ببره به جایی که " Rodrigo " اونجا منتظره ! وقتی همراه با چندتا سرباز دیگه می رسن پیش " رودریگو بورجیا " ، Ezio جعبه رو زمین میذاره و با چاقوی مخفی سرباز جلوییشو می کشه ... " Rodrigo " زود متوجه می شه و میگه : " Ezio ! خیلی وقت بود ندیده بودمت ! چه خوب شد اومدی به دیدنم ! " بعد به سربازهاش دستور می ده تا کاری نداشته باشن تا خودش تنهایی با " اتزیو " بجنگه ! ... Ezio میگه : " خوب ! بگو ببینم ! چند نفر رو بخاطر این چیز لعنتی که تو جعبه هست به هلاکت رسوندی هان ؟! حالا که فقط ما دوتا موندیم ... پس کجاست اون فرستاده ای ( PROPHET ) که ازش حرف می زدی ؟! مثل اینکه اینبار هم مثل دفعه های قبل نیومده و نخواهد اومد ! " رودریگو بورجیا جواب میده : " به به ! تو این مدت چیزای زیادی یاد گرفتی ! ولی اینو یاد نگرفتی که اون فرستاده ( PROPHET ) خود منم !!! "
سپس هردو شمشیر می کشند و به جون هم می افتند و بعد از مدتی که با هم می جنگیدن ، همه ی دوستای " Ezio " وارد صحنه می شن ( عمو ماریو ، پائولا ، لا وولپه ، تئودورا ، آنتونیو ، ... ) و از اونطرف هم سربازای " Rodrigo " به میدان میان ... در میان این درگیری ها " رودریگو " که همه ی سربازاش دونه دونه داشتن شکست می خوردن ، جونش رو در خطر می بینه پا به فرار می ذاره و " Ezio " که می خواست دنبال او بره اما عموش جلوشو گرفت و گفت : " ما جعبه ی حاوی قطعه ی بهشتی رو گرفتیم ، لازم نیست دیگه بری دنبالش ، کار مهم تری داریم ! " Ezio به اطرافش نگاه می کنه و همه ی اونایی رو که تو این مدت بهش کمک کردند می بینه و میگه : " بگید ببینم ! شما از کجا می دونستین ؟! چطور همه تون امشب اینجا جمع شدین ؟! نکنه شما هم جزو اساسین ها هستید ؟!!! "

قسمت پنجاه و هفتم : {{ نیکولو ماکیاولی }}

از پشت دوست های " Ezio " یک نفر جلو میاد ولی اتزیو او رو نمی شناخت ، او خودش رو معرفی میکنه : " من Niccolo Machiaveli هستم ، عضو فرقه ی اساسین ها هستم و امشب اومدم اینجا تا فرستاده ( PROPHET ) رو ببینم ! Ezio تو فرستاده و PROPHET هستی که در کتابها وعده داده شده ... ما خوشحالیم که تو اینجایی و تونستی قطعه ی بهشتی رو از " رودریگو " دور نگه داری و محافظت کنی ! " حالا همه باهم به بالای یک برج رفتند تا به اتزیو تمام ماجرا رو شرح بدن ... عموی Ezio میگه: " (( هیچ چیز حقیقت ندارد و همه چیز آزاده )) ! این شعاری هست که نسل به نسل از اجداد بزرگمون به ما رسیده ! " بعد نیکولو ماکیاولی جلو میاد و میگه : " ما اساسین ها هستیم ، وقتی مردم عادی با چشمهای بسته به دنبال حقیقت می روند ما میدونیم که (( هیچ چیز حقیقت ندارد )) و وقتی مردم عادی اجازه میدن که دیگران به بهانه ی قانون و عدالت ، زندگی و افکار مردم رو محدود کنند ما می دونیم که : (( همه چیز آزاده )) ! این بهترین شیوه ای هست که کمکمون می کنه تا آزادی و آرامش خاطر مردم رو از خطر افرادی که شیفته ی پول و قدرت شده اند ( تمپلارها ) در امان نگه داریم و محافظت کنیم ! ما اساسین ها در تاریکی قدم برمی داریم و می جنگیم تا به روشنایی فردا امید بیشتری ببخشیم ... " بعد از این حرفها ، طبق رسم و رسوم چندین ساله ی اساسین ها ، با میله ای گداخته روی انگشت " Ezio " علامت فرقه ی اساسین ها رو می ذارن تا به طور رسمی به عضویت فرقه ی اساسین ها در بیاد و بعد بهش میگن که از برج بپره پائین و اونجا منتظر بقیه باشه .

قسمت پنجاه و هشتم : {{ قطعه ای که نابود هم نمی شه !!! }}

Ezio به همراه عموش و " Niccolo Machiaveli " تو خونه ی Leonardo DaVinci دورهم جمع شدن و از نزدیک دارن قطعه ی بهشتی رو بررسی می کنن ... " Ezio " از لئوناردو می پرسه : " آخه این توپ به این کوچیکی چه قدرتی داره که اینهمه جنگ و دعوا راه انداخته ؟! " لئوناردو داوینچی توضیح میده : " این قطعه از ترکیباتی نایاب ساخته شده که من تا حالا چنین موادی روی زمین ندیده ام ، واقعا شگفت آوره ، این قطعه در مقابل حرارت دوام بالایی داره ، اصلا ذوب نمی شه و حتی با شمشیر هم بریده نمی شه و حتی ضربه ی چکش هم نمی تونه یک خراش کوچولو روی بدنه اش ایجاد کنه !!! من واقعا نمی دونم این قطعه چطور کار می کنه ؟! همونطور که نمی دونم چرا زمین به دور خورشید می چرخه ... ولی خوب بلاخره چیزی هست که اتفاق می افته و نمی شه جلوشو گرفت ! " نیکولو ماکیاولی میگه : " این قطعه به هر قیمتی که هست نباید به دست افراد سودجو بیفته ، قدرتی که در این سیب بهشتی هست روی افکار و ذهن ما اساسین ها تاثیر نداره ولی می تونه مردم عادی رو تبدیل به نوکر و برده برای افراد سودجو بکنه ... تا زمانی که ما اساسین ها روی این کره ی خاکی نفس می کشیم ، این سیب های بهشتی باید محافظت کامل بشن تا هیچ انسانی از آزادی خودش محروم نشه ! " عموی اتزیو میگه : " Ezio ! بهتره این قطعه پیش تو باشه تا اونو ببری به شهر " FORLi " و با کمک " Catherina Sforza " ( شاهزاده ی " Forli " ) قطعه رو تو معبد شهر مخفی کنی ... سربازهای زیادی اونجا هستن که از " Catherina " دستور میگیرن و می تونن برای همیشه از قطعه محافظت کنن ! من به " کاترینا " پیغام می فرستم تو هم بهتره هرچه زودتر حرکت کنی ، چون معلوم نیست که " رودریگو " چه نقشه ای تو کله اش برامون داره ! "

قسمت پنجاه و نهم : {{ برادران اورسی }}

Caterina که همراه با Niccolo Machiavelli منتظر رسیدن Ezio با " سیب بهشتی " بود از دیدن او خوشحال می شه و و میگه : " من سربازهای زیادی جمع کردم و هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا این " سیب بهشتی " به دست افراد دیگه ای نیفته ... " اتزیو و کاترینا و ماکیاولی به سمت شهر قدم می زدند که یکدفعه مردم شهر رو می بینند که دارن به بیرون از شهر فرار می کنند و کمک می خوان ... Caterina می پرسه که چی شده ؟ یکی از اونا میگه که : " بانوی من ! همین که شما شهر رو برای استقبال از Ezio ترک کردید ، برادران اورسی با سربازاشون از بالای برج ها وارد شهر شدند و به مردم حمله کردند ! " اتزیو می فهمه که باز دوباره Rodrigo Borgia با وعده ی پول و ثروت ، برادران اورسی رو خریده تا به شهر حمله کنند و سیب بهشتی رو بدزدند ! کاترینا هم که نگران بچه هاش بود ، به همراه ماکیاولی دنبال " اتزیو " میرن تا مردم رو نجات بدن !

قسمت شصت ام : {{ سیب یا بچه ها ؟! }}

Ezio با کمک سربازهای کاترینا و ماکیاولی ، سربازهای برادران اورسی رو شکست میده ولی برادران اورسی که دوتا از بچه های کاترینا رو گروگان گرفته بودند با خیال راحت پشت دروازه ی شهر ایستاده بودند و به کاترینا اخطار می دادن که : " اگه تا یک ساعت دیگه " سیب " رو به ما تحویل ندی ، بچه هاتو سر می بریم و برات می فرستیم !!! " کاترینا که از شدت عصبانیت و ناراحتی کنترل خودشو از دست داده بود میگه : " بچه های منو گروگان می گیری ! باشه ! اصلا اون بچه ها مال شما ! من می تونم صد تا دیگه بهتر از اونا بچه به دنیا بیارم ...! " اتزیو جلوی Caterina رو می گیره و میگه که : " این درست نیست ، ما نباید بچه های تو رو قربانی " سیب بهشتی " کنیم ، من قول می دم تا یک ساعت تموم نشده بچه هاتو سالم و صحیح برات بیارم ... تو فقط از این " سیب " مواظبت کن تا من برگردم ! "

قسمت شصت و یکم : {{ همه اش یه تله بود !!! }}

Ezio بی درنگ از شهر خارج می شه و یکی از بچه ها رو از دست سربازها نجات میده ، اون میگه که : " سربازها برادرم رو به بالای قلعه بردند ! " Ezio زود خودشو به بالای قلعه می رسونه و یکی از برادرهای اورسی رو که بالای قلعه بود ، به قتل می رسونه و صحنه سفید می شه ... اتزیو تازه می فهمه که همه ی این گروگان گیری ها فقط یک حیله بود تا او رو از شهر خارج کنند و بعد برادر دیگه ی اورسی به شهر حمله کنه و " سیب " رو بدزده .
Ezio گروگان رو آزاد می کنه و برمی گرده به شهر ... کاترینا از دیدن بچه هاش خیلی خوشحال می شه اما ، Machiavelli به Ezio میگه : " این یه حقه ی کثیف بود ، اونا منتظر بودن تا تو از شهر خارج بشی و وقتی که خارج شدی مخفیانه به ما حمله کردند و " سیب " رو دزدیدند ، الان " سیب " دست اورسی هاست و ما نباید اجازه بدیم تا موفق بشن اونو به رودریگو بورجیا برگردونند . " Ezio خیلی عصبانی می شه و فوری از شهر خارج می شه و دنبال برادر زنده ی اورسی می گرده ... وقتی که پیداش می کنه می بینه که " سیب " دست اونه و داره حاضر می شه که با محافظ هاش فرار کنه .

قسمت شصت و دوم : {{ یک سیب و دو برادر }}

Ezio بدون معطلی با چاقوی مخفی حمله می کنه و برادر اورسی رو به هلاکت می رسونه ، وقتی صحنه سفید می شه اتزیو سیب رو برمی داره و به او میگه : " ارزش این لعنتی رو داشت که به خاطر یه مشت پول ، اول برادرتو و بعد خودتو به کشتن بدی ؟!!! " او جواب میده : " این سیب ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست ... رودریگو بورجیا دیگه کیه ؟! من خودم باید صاحب اون سیب بهشتی باشم ... این سیب برای همیشه توی دستای تو نمی مونه ، تو میمیری اما این سیب تا وقتی که انسانی روی این زمین خاکی نفس می کشه باقی می مونه ! " Ezio به حرفاش توجهی نمی کنه و چاقوی مخفی رو تو گلوش فرو می کنه و براش آرزوی آرامش میکنه ... اما وقتی که می خواد بلند بشه میبینه که بدون اینکه متوجه شده باشه ، یک چاقو به شکمش فرو شده و داره خون زیادی از دست میده !!!

قسمت شصت و سوم : {{ روحانی سیاه پوش ، بدون انگشت کوچک }}

Ezio در حالی که سیب رو در دستاش داره ، دیگه نمی تونه روی پاهاش وایسه و با بی حالی به زمین میفته و " سیب " هم از دستش خارج می شه و روی زمین غلط می زنه ... Ezio که همینطور نگاهش به " سیب " بود ، مردی با لباس سیاه رو می بینه که " سیب " رو از زمین برداشته . اتزیو می بینه که انگشت کوچک دست چپ اون مرد قطع شده و به او هشدار میده که : " با اون سیب کاری نداشته باش ! ... بذارش زمین ... ! اون سیب خطرناکه ! برای هیچ کس فایده ای نداره ... " و اتزیو از حال میره و بی هوش میشه !
وقتی که به هوش میاد ، Caterina رو می بینه که کنارش نشسته و بهش لبخند می زنه ... Caterina به Ezio میگه : {{ خیلی خوش شانسی که تونستیم تو رو پیدا کنیم و زخمت رو بند بیاریم و گرنه تا حالا مرده بودی ! " Ezio جواب میده : " من اورسی ها رو کشتم و سیب رو ازشون گرفتم ... اما ... یه مرد سیاه پوش اومد ... " سیب " رو برداشت ، شبیه یک روحانی بود و انگشت کوچک نداشت . خدای من ! باید تا دیر نشده پیداش کنم ، اگه اون سیب دست " رودریگو " بیفته فاجعه ی بزرگی اتفاق می افته ! " Caterina به Ezio میگه که بهتره از کلیساهای اطراف شروع به جستجو کنه !

ادامه در پست بعدی




طبقه بندی: راهنمای گام به گام بازی ها، 
ارسال توسط Moein Esfehanei
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما درمورد مطالب این وبلاگ چیست؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
تبلیغات