تبلیغات
جدیدترین بازی های رایانه ای روز دنیا - داستان Assassin's Creed 2
جدیدترین بازی های رایانه ای روز دنیا
بزرگترین وبلاگ بازی های روز دنیا

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم مردادماه سال 1389

برای دیدن قسمت آخر داستان Assassin's Creed 2 به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 

قسمت شصت و چهارم : {{ قدرت بزرگ ، بدست آمده در یک شب }}

Ezio با پرس و جو از کلیساهای اطراف متوجه می شه که اسم اون مرد روحانی که انگشت کوچک دست چپش قطع شده " ساوانارولا " هست و چند هفته قبل با یک تصمیم ناگهانی به شهر " فلورانس " مسافرت کرده ... Ezio بیشتر از قبل نگران میشه و با عجله به طرف Florence حرکت می کنه . هنوز به شهر نرسیده ، دود غلیظ آسمان شهر و سر و صدای مردم ، Ezio رو خیلی نگران می کنه و از اینکه زادگاهش " فلورانس " به این وضع افتاده ناراحت می شه .
Ezio وارد شهر میشه و سربازها رو می بینه که دارن با مردم و با خودشون می جنگند و مردم رو می بینه که دارن به اینور و اونور فرار می کنند ... گروهی رو می بینه که دارن وسط کوچه ها ، کتاب ها و نقاشی ها رو آتیش می زنن ... وقتی که Ezio داشت به طرف پل روی رودخونه ی شهر قدم می زد حرفها ی مردمی رو که کنار ایستاده بودند رو می شنوه که میگفتن : " از وقتی که اون روحانی سیاه پوش به شهر اومده همه چیز داره بدتر میشه ... بهتره دیگه از این شهر بریم چون اینجا برای بچه هامون خطرناکه ... اون روحانی سیاه پوش ( ساوانارولا ) چطور تونست در عرض یک شب ، توجه شهردار و قاضی و فرمانده شهر رو به خودش جلب کنه و اونا رو بازیچه ی دست خودش قرار بده ؟! انگار شهردار عقلش رو از دست داده ! اون روحانی سیاه پوش دستور داده همه ی کتاب ها و نقاشی ها و آلات موسیقی رو به بهانه ی بی فایدگی و دروغ پراکنی ، بسوزونند و نابود کنند تا بتونه نسل بعدی رو از کودکی با حرفها و نوشته های خودش بزرگ کنه و شستشوی مغزی بده و برای اهداف خودش ازشون استفاده کنه !!! ... همه میگن یک زمانی " اساسین " توی فلورانس بود و مردم رو از ظلم و ستم این افراد قدرت طلب و پول پرست نجات می داد اما مردم نتونستن قدر " اساسین " رو بدونن و این باعث شد که از فلورانس بره ، البته خیلی ها هم میگن که این فقط یه افسانه هست !!! "

قسمت شصت و پنجم : {{ بازگشت افسانه ای که حقیقت داشت ، یا بازگشت حقیقتی که افسانه شده بود ! }}

شهر فلورانس همچنان داشت زیر دود سیاه ناشی از آتش زدن کتاب ها و نقاشی ها و آلات موسیقی می سوخت و مردم و سربازها همه با هم درگیر شده بودند ... Ezio که به پل شهر رسید " Machiavelli " رو دید که اونجا منتظرش بود . به او گفت : " فکر کنم این سیب دست هر انسانی به جز ما " اساسین ها " بیفته ، حتی اگه روحانی و خداپرست هم باشه ، باعث میشه که کنترل خودش رو از دست بده و برای کسب قدرت و ثروت بیشتر ، آزادی و آرامش مردم رو قربانی افکار پلید خودش بکنه !!! " ماکیاولی میگه : " Ezio ، تو درست میگی ، ساوانارولا با کمک اون سیب بهشتی که از تو دزدید ، کنترل شهردار و قاضی و فرمانده شهر فلورانس رو به دست گرفته و هرچی که به اونها دستور میده بدون چون و چرا اطاعت می کنند ... اما مردم شهر هنوز عقلشون رو از دست ندادند و تو باید کمکشون کنی ! برو شهر رو بگرد و افرادی رو که به دستور " ساوانارولا " دارن به مردم دروغ میگن و مثل نوکر و برده باهاشون رفتار می کنن پیدا کن و نابودشون کن تا مردم متحد بشن ، من هم میرم " پائولا " و " لا وولپه " رو پیدا می کنم تا مردم رو آگاه کنند و متحدشون کنند ... در ضمن مواظب باش ! چون سربازهای " رودریگو بورجیا " هم توی شهر هستند و به دنبال سیب اومدن ! "

قسمت شصت و ششم : {{ جهالت مردم ، سوء استفاده ی تازه واردها }}

Ezio تمام نقاط شهر رو دنبال افرادی می گرده که مردم رو دور خودشون جمع کردن و از صداقت و پاکی رهبر جدید " ساوانارولا " براشون حرف می زدن و به مردم دستور می دادن که : " اگه می خواهید از گناهانتون پاک بشید ، ساوانارولا رو قبول کنید و از او اطاعت کنید ... هر چی کتاب و نقاشی تو خونتون دارید بیارید تحویل بدید تا نابود بشن ... ساوانارولا رهبر و پیامبر ماست و ما رو به روشنایی هدایت خواهد کرد ! " Ezio با تمام نفرتی که از این آدمای خود فروخته داشت ( مثل " اوبرتو آلبرتی " که پدر و برادرهاشو به دستور Rodrigo به دار آویخته بود ) در میان مردم مخفی می شد و سپس این کسانی رو که از سادگی و جهالت مردم سوء استفاده می کردند ، به هلاکت می رسوند ... ولی هر بار که پس از به قتل رسوندن هر کدوم از اون آدمهای خود فروخته ، صحنه سفید می شد ، هیچ کدوم اظهار پشیمانی نمی کردند و همچنان به نفرتی که از این مردم داشتند و آرزوی انتقام گیری از مردم پافشاری می کردند ، طوری که انگار از بچگی با عقده ی بزرگی نسبت به مردم اطرافشون بزرگ شدن و حالا فرصت انتقام جویی پیدا کردند !!!

قسمت شصت و هفتم : {{ مردم در مقابل رهبری که فقط " سیب " براش باقی مونده ! }}

پس از سقوط این افراد خود فروخته ، با دعوت مردم به آرامش و آگاه سازی مردم توسط دوستان Ezio ، " پائولا " ، " لا وولپه " ، " ماکیاولی " و " عمو ماریو " ، ... مردم همراه با اتزیو و دوستانش به طرف میدان شهر راهی میشن ... " Savanarola " در میدان شهر عده ای از مردم رو دور خودش جمع کرده بود و به اونا دستور می داد که تسلیم رهبری " Savanarola " بشن و برای بخشودگی گناهانشون او رو قبول داشته باشن ... ولی مردم که این خشم و خشونت رو در گفتار " ساوانارولا " می دیدن ، مقاومت نشون می دادن و از جاشون تکون نمی خوردن ...
" ساوانارولا " که لحظه به لحظه از مقاومت مردم بیشتر عصبانی می شد ، دست به جیب پیراهنش برد و " سیب بهشتی " رو در آورد و با فریاد از مردم خواست اطاعت کنند ... Ezio با دیدن این صحنه بدون لحظه ای درنگ ، چاقویی به سمت دست " Savanarola " پرتاب کرد و سیب ازدست او افتاد ... سپس مردم جلو اومدند و ساوانارولا رو گرفتند و به پائین سکو آوردند . یکی از سربازها که بالای سکو بود " سیب بهشتی " رو از روی زمین برمی داره و فرار می کنه ، Ezio هم بدون معطلی تعقیبش می کنه و کمی دورتر از میدان شهر جلوشو می گیره و با چاقوی مخفی کارشو تموم میکنه و " سیب " رو پس میگیره ...

قسمت شصت و هشتم : {{ آتش خشم مردم و عدالت یک اساسین ! }}

Ezio بعد از پس گرفتن " سیب " به میدان شهر برمی گرده و مردم رو می بینه که " ساوانارولا " رو به میله ی بالای سکو بستن و دارن زیرش آتش بزرگی روشن می کنند ... Ezio از این کار مردم ناراحت می شه و با خودش میگه : " هیچ انسانی سزاوار چنین مرگ پر درد و رنجی نیست !!! " به همین خاطر تا آتش شدت نگرفته ، خودشو به بالای سکو و کنار " ساوانارولا " می رسونه و چاقوی مخفی رو به گلوی او فرو می کنه ....

صحنه سفید می شه و ساوانارولا میگه : " تو بلاخره کار خودت رو کردی ! اما این رو فراموش نکن ... این مردمی که از دست من نجاتشون دادی ، همون مردمی هستن که در روز اعدام پدر و برادرهات حاضر بودن و وقتی که تو با فریاد واعتراض خودت می خواستی جلوی اعدام پدر و برادرهات رو بگیری ، هیچکدومشون حتی از جاشون هم تکون نخوردند و لب به اعتراض باز نکردند ... "

Ezio جواب میده که : " شاید این حرفت درست باشه ، ولی من نمی تونم مردم رو به خاطر اون اعدام مقصر بدونم و بذارم که تو هر کاری دلت می خواد باهاشون بکنی ... اون زمان هم افرادی مثل تو بودند که تشنه ی قدرت و ثروت بودند و از سادگی و جهالت مردم سوء استفاده می کردند و الان همه ی اونا به جز تو و " رودریگو " توی قبرستون خوابیدن ... تو هم در آرامش و راحتی بخواب !!! "

قسمت شصت و نهم : {{ اتزیو و مردم زادگاهش ! }}

Ezio از آتش بیرون میاد و کنار سکو و مقابل مردم می ایسته و با صدای بلند ازشون می خواد تا به حرفاش گوش کنند :

" مردم ! گوش کنید ! بیست و دو سال قبل دقیقا روی همین سکو ، من اعدام ظالمانه ی پدر و برادرهای بی گناهم رو شاهد شدم و شاید خیلی از شما ها هم به یاد دارید و اونجا حاضر بودید ! بعد از اون اتفاق ، برخلاف خیلی از شماها که با غروب آفتاب به راحتی و با آرامش می خوابید ... من آرامش نداشتم و صورت بی جان پدر و برادرام لحظه ای از جلوی چشمام دور نمی شد ... من با حس نفرت و انتقام پر شده بودم ... با کمک افرادی که همین الان در بین شما ها هستن ( عمو ماریو ، پائولا ، لا وولپه ، ماکیاولی ) تونستم راه درست رو برای خودم انتخاب کنم ، اونها به من راه درست رو نشون ندادند ! ، من رو نصیحت نکردند ، من رو سرزنش نکردند ، آزادی و حق انتخاب من رو نگرفتند ، بلکه فقط راهنمایی کردند تا راه خودم رو پیدا کنم ... همون کاری که شما مردم بهتره با یکدیگر بکنید ، همون کاری که بهتره با بچه هاتون بکنید ، به این ترتیب هنگامی که کسی با افکار پلید و شیطانی پیدا می شه و سعی می کنه بر شما حکومت کنه ، شما به این راحتی آزادی و حق انتخاب خودتون رو نمی فروشید ، بلکه در مقابل او مقاومت می کنید ! ... من امروز اینجا این انسان رو به خاطر انتقام جویی نکشتم ! جان او رو گرفتم فقط به خاطر اینکه شما مردم دوباره فرصتی برای فکر کردن پیدا کنید ... و ببینید که به چه قیمتی آزادی خودتون و حتی آزادی بچه های خودتون رو به این مرد فروختید !!! ... هیچ کتابی و هیچ معلمی و از همه مهمتر هیچ رهبری نمی تونه شما رو با خودش به راه درست ببره ... این فقط شما هستید که می تونید با آزادی راه خودتون رو پیدا کنید ، اگر هم قرار باشه نصیحتی یا درسی بهتون داده بشه ، زندگی خودش سر وقتش اون درس رو به شما میده ... مثل همین امشب که اینجا جمع شدید و فرصت پیدا کردید تا دوباره فکر کنید ....... من رهبر شما و یا قهرمان شما نیستم و از شما نمی خوام که از من پیروی کنید همونطور که بهتره از هیچکس دیگه ای پیروی نکنید و با آرامش و راحتی کامل کنار هم زندگی کنید . "

قسمت هفتاد ام : {{ شهر رم در دستان پاپ }}

Ezio با جمع آوری و رمزگشایی صفحات Codex متوجه می شه که معبد مهم مورد نظر در شهر Roma هست و " رودریگو بورجیا " بخاطر همین موضوع ، با حیله و کلک و از میان برداشتن مخالفان ، بعنوان پاپ انتخاب شده تا هم صاحب عصای پاپ بشه و هم با کمک " سیب بهشتی " و عصای پاپ به راز نهفته در درون معبد دسترسی پیدا کنه ... اما حالا که " سیب " در دست Ezio قرار داره " Rodrigo " فعلا نمی تونه کاری بکنه . بنابراین Ezio تصمیم می گیره که با " سیب بهشتی " به سمت رم حرکت کنه و عصای پاپ رو از دست رودریگو در بیاره .

قسمت هفتاد و یکم : {{ سیب بهشتی در مقابل عصای پاپ }}

Ezio به همراه اساسین های دیگه وارد شهر رم می شه و در حالی که دوستانش تلاش می کنند تا سربازهای شهر رو با کمک دزدها و فاحشه های شهر مشغول نگه دارند و توجه شون رو از ساختمان اصلی پاپ ، به داخل شهر جلب کنند ... Ezio با ورود مخفیانه به قلعه های دروازه ی شهر ، راه خودش رو برای رسیدن به معبد اصلی باز می کنه .
سربازهای بالای قلعه ها یکی پس از دیگری به دست Ezio از میان برداشته میشن تا بلاخره Ezio به بالای عبادتگاه و محل تجمع پاپ و روحانی های شهر Roma می رسه ، درحالی که پاپ ( رودریگو بورجیا ) عصا به دست مشغول خواندن دعا بود ، Ezio از بالا به او نزدیک میشه و بدون اینکه کسی متوجه بشه با یک حمله ی ناگهانی جلسه رو به هم می زنه و " رودریگو بورجیا " رو به سزای اعمالش می رسونه ... وقتی صحنه سفید می شه ، Ezio میگه : " خیلی برای این روز صبر کردم ، خیلی منتظر این لحظه بودم تا تو رو از توهمی که گرفتارش شدی خارج کنم ... در آرامش و راحتی بخواب ای لعنتی !!! " لحظه ای که Ezio می خواست چاقوی مخفی رو به بدن Rodrigo فرو کنه ، Rodrigo با کمک قدرت عصای پاپ بلند می شه و Ezio رو عقب میندازه و میگه : " فکر کردی به همین راحتی می تونی جون فرستاده ( PROPHET ) رو بگیری ! من فرستاده ی ( PROPHET ) انسانها هستم و فقط من می تونم با کمک عصای پاپ و " سیب بهشتی " در ورودی معبد اصلی رو باز کنم ... از تو تشکر می کنم که زحمت کشیدی و " سیب " رو با دست های خودت آوردی ، حالا بدش به من تا جون تو رو ببخشم ! " Ezio هم میگه که : " حتما ! بیا بگیرش ! " ... Ezio با کمک جادوی " سیب بهشتی " و رودریگو هم با کمک قدرت " عصای پاپ " با هم درگیر می شن و سر انجام Rodrigo که داشت شکست می خورد ، با کمک حیله ی " عصای پاپ " Ezio رو به عقب میندازه و " سیب " رو از دست او می گیره و بالای " عصای پاپ " میذاره و با کمک قدرت عصا و سیب اتزیو رو بلند می کنه و چاقو رو به شکم او فرو میکنه و سپس به طرف در ورودی معبد اصلی میره !
Ezio کمی بعد از جاش بلند میشه و به دنبال Rodrigo میره ، او با کمک " Eagle Vision " ورودی مخفی رو پیدا می کنه و وارد معبد میشه ... سپس Rodrigo رو می بینه که داره به دیوار می کوبه و با عصبانیت میگه : " بازشو ! بازشو دیگه ! بازشو لعنتی ! " Ezio به طرف او میره و میگه : " دیگه تموم شد Rodrigo ! وقتش رسیده که از این خواب بیدار بشی ! دیگه هیچ اسلحه ای نیست و " سیب " و " عصا " هم کار نمی کنند ! هر دو مون دست خالی ، می خوام ببینم جراتش رو داری یا نه ! " Rodrigo هم قبول می کنه و با هم مشت به مشت درگیر می شن ... Ezio در حین درگیری می پرسه : " اینهمه زحمت کشیدی و انسانهای بیگناه رو به کشتن دادی و مردم رو به خاک و خون کشیدی ، برای این " عصا " و این " سیب " ؟ آخرش چی شد ؟ مثل اینکه کار نکرد ؟!!! " Rodrigo جواب میده : " تو هنوز هیچی نمی دونی ! هنوز نمیدونی که پشت اون در چی هست ! پشت اون در قدرتی هست که تمام انسانها رو به وجود آورده ! پشت اون در خدا هست ! " اتزیو با تعجب می پرسه : " راست می گی ؟ تو که حالا پاپ شدی چطور اینو باور می کنی ؟! فکر نکنم تو کتاب مقدس چنین چیزی نوشته باشه !!! " Rodrigo میگه : " من پاپ شدم تا " عصا " رو بدست بیارم ، کتاب مقدس برای من چیزی جز یک سری چرندیات و خرافات و توهمات نیست و خدا هم توی آسمونها و پشت ابرها و در میان ملائک و فرشته ها نیست ... خدا همین جاست ، پشت این در و من فرستاده ( PROPHET ) هستم و فقط من می تونم در رو باز کنم و به قدرت مطلق پشت اون در دست پیدا کنم ! . " ... Ezio هم با مهارتها و تکنیک های خودش Rodrigo رو از پا درمیاره و روی زمین میندازه و Rodrigo میگه : " نه ! این امکان نداره ! تو نمی تونی فرستاده ( PROPHET ) رو بکشی ! " EZio هم میگه : " فکر نمی کنم درست بگی ! می خوای امتحان کنیم ؟! " Rodrigo با دیدن چاقوی مخفی تسلیم میشه و میگه : " پس زود باش ، تمومش کن ! " .... اما Ezio پس از کمی مکث میگه : " نه ! کشتن تو خانواده ی من رو برنمی گردونه ! "
Ezio چاقوی مخفی رو جمع می کنه و برمی گرده تا " عصا " و " سیب " رو برداره و اونا رو ببره جایی مخفی کنه که دست هیچ انسانی بهشون نرسه ... ولی وقتی که Ezio " عصا " رو تو دستش می گیره ناگهان اتفاق عجیبی می افته و در ورودی معب اصلی خودبخود باز میشه !!!

قسمت هفتاد و دوم : {{ خدایان ! یا کسانی که قبلا آمده بودند ؟! }}

Ezio که کاملا از باز شدن در و نشانه ها و سمبل های درخشان روی دیوار معبد حیرت زده شده ، قدم به قدم و آهسته وارد معبد می شه ! سپس یک شخص نورانی ظاهر می شه که گویا یک خانم هست ... او به Ezio می گه : " خوش آمدی فرستاده " PROPHET " ! نزدیکتر بیا و چیزی رو که آوردی نشان بده ! " Ezio جلوتر میره و سیب بهشتی رو به سمت او دراز می کنه ... اون موجود درخشان دستش رو بالای سیب می گیره و به طرف دیگه ای نگاه می کنه و میگه ما باید حرف بزنیم ! Ezio میگه : " به کجا نگاه می کنی ؟ تو کی هستی ؟! " موجود درخشان جواب میده : " من به لطف شما انسان ها ، اسمهای زیادی داشتم و دارم ! مثل { Minerva } و یک زمانی هم { Merva } یا { میترا } ( خورشید ) ! اینها هم { ژوپیتر } و { پلوتو } و ... هستند !!! "
Ezio با تعجب میگه : " پس خدایان شما هستید ! " اون موجود درخشان جواب میده : " نه ! ما فقط قبل از شما اومده بودیم ! و تفاوت نوع ما و نوع شما در این بود که ما بسیار پیشرفته تر از شما بودیم ولی در عوض تعداد شما خیلی خیلی بیشتر از تعداد نوع ما بود و حالا هم بیشتر هست ! نوع شما هنوز آماده نبود تا با ما ارتباط برقرار کنه یا پیغام ما رو درک کنه ... هنوز هم انسانهای خیلی کمی مثل تو وجود دارند که می تونن با ما ارتباط برقرار کنند و ما رو ببینند ! " باز دوباره اون موجود درخشان به طرف دیگه ای نگاه می کنه و میگه : " شاید از این حرفهای من چیزی نمی فهمی ولی هشدار و اخطار ی که باید به تو بدم چیزی خیلی مهم تر از این حرف هاست و متوجه خواهی شد پس خوب گوش بده ! " Ezio دوباره به وسط حرف های او می پره و میگه : " با کی حرف می زنی ؟! کس دیگری جز من اینجا هست ؟!!! " موجود درخشان میگه : " تو فرستاده ( PROPHET ) هستی و با پیدا کردن من وظیفه ی خودتو انجام دادی و به پایان رسوندی ... من دیگه حرفی با تو ندارم و با تو صحبت نمی کنم ، بلکه تو بعنوان یک واسطه حرفهای من رو منتقل می کنی و به شخص مورد نظر می رسونی ! پس خواهش می کنم فقط گوش کن و هیچ سوالی نپرس ! "

قسمت هفتاد و سوم : {{ فقط گوش کن و چیزی نپرس ! }}

ناگهان موجود درخشان ناپدید میشه و فقط صداش به گوش می رسه : " انسان ها ، یعنی نوع شما ، فقط و فقط به خاطر یک هدف آفریده شدید ! زمانی که ما قبل از شما بودیم و زندگی می کردیم ، تعدادمون خیلی کم بود و کمتر و کمتر می شد ، ما به مرحله ای از پیشرفت رسیدیم که توانستیم نوع انسان رو مهندسی کنیم و خلق کنیم و به او زندگی ببخشیم تا به کمک انسان ها ما هم بتونیم به حیات خودمون ادامه بدیم ... ! ما به شما انسان ها ویژگی هایی عطا کردیم که باعث میشه دو جنس مخالف از نوع شما با هم ارتباط برقرار کنند و تولید مثل کنند ... این امر سبب شد که تعداد شما روز به روز زیادتر بشه ... نوع ما در ابتدا به راحتی با نوع شما ارتباط برقرار می کرد ، ما با کمک نوع شما روی زمین مناطق سرسبز و باشکوه بسیار بزرگی بوجود آوردیم تا از شما به خاطر کمک به ادامه ی حیات ما ، تشکر کنیم ... خیلی از شما ها این مناطق سرسبز و پر طراوت رو " بهشت " نام گذاری کردید ، در این سرزمین های سرسبز کانالهای ارتباطی زیادی بین نوع ما و نوع شما بوجود آوردیم که شما به اون ها می گفتید " قطعه های بهشتی " ، این کانالهای ارتباطی دقیقا متناسب با مغزهای شما انسانها طراحی و ساخته شده بود و کاملا در دسترس شما بود ، تنها راه ارتباط بین ما و شما این " قطعه های بهشتی " بود و بعلت حساسیت بیش از حدی که داشتند ، ما نمی توانستیم محدودیت های زیادی در اطرافشون اعمال کنیم ... بخاطر همین ، دست زدن و برداشتن " قطعه های بهشتی " را برای شما انسانها شدیدا ممنوع کرده بودیم.
اما با زیاد شدن تعداد شما چیز عجیبی اتفاق افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردیم ... هر روز بین گروهی از شما انسان ها و گروهی دیگر از انسان ها جنگ و دعوایی بر سر چیزهایی مثل آب و غذا و زوج و ... اتفاق می افتاد و ما نمی تونستیم مستقیم وارد صحنه بشیم و کنترل کنیم چون تعداد شما خیلی زیاد شده بود و از قدرت و توان ما خارج شده بود . عده ی زیادی از شما انسان ها از حضور ما غافل شده بودید و مشغول جنگ و دعوا با یکدیگر و آتش زدن قلمروهای یکدیگر بودید و از اطاعت ما سرپیچی می کردید ... بنابراین ما با استفاده از طراحی و بوجود آوردن بلا یای طبیعی مثل طوفان و زلزله می خواستیم به شما یادآوری کنیم که همه ی شما هر چقدر هم که تعدادتون زیاد باشه ، در مقابل خشم طبیعت عاجز و ناتوان هستید و تنها با کمک یکدیگر می توانید نجات پیدا کنید ...
شما انسان ها به جنگ و دعوا ادامه دادید و طبیعت و زیبایی کره ی زمین را زیر پا گذاشتید ... هر جا که می رفتید ، با خودتون آتش و خرابی می بردید و نظم طبیعت رو به هم می زدید . ما متوجه شدیم که کنترل کار از دست ما خارج شده و با این خرابی هایی که شما انسان ها بوجود آوردید ، طبیعت زمین رو خشمگین کردید و به طور حتم طبیعت برای باز پس گرفتن نظمی که شما انسان ها ازش گرفته بودید به تدریج همه ی شما رو نابود خواهد کرد ... ما متوجه خطراتی که داشت نزدیک می شد بودیم و نمی تونستیم با همه ی شما ارتباط برقرار کنیم چون " سیب های بهشتی " با به هم خوردن نظم طبیعت ، ضعیف شده بودند و پیغام ما رو به خوبی انتقال نمی دادند .
عده ی خیلی کمی از انسانها توی جزیره ای سرسبز و دست نخورده ، کنار ما مونده بودند و به ما کمک می کردند تا به حیات خودمون ادامه بدیم و برای ما کار و تلاش می کردند . ما تصمیم گرفتیم که این انسانها رو با خودمون برای مدت کوتاهی به خارج از کره ی زمین ببریم تا بعد از فروکش کردن خشم طبیعت و نابود شدن انسان هایی که از فرمان ما سرپیچی کرده بودند ، به زمین بازگردیم و دوباره از اول شروع کنیم ... ما انسان های جزیره رو نسبت به این تصمیم آگاه کردیم ولی دو نفر از اونها که اسمشون " آدم " و " حوا " بود اعتراض کردند و گفتند که : " باید انسان ها رو نجات بدیم و از جنگ و دعوا منصرف کنیم ! " ما گفتیم که : " این دیگه از توان ما خارج شده و طبیعت کره ی زمین به زودی ، قبل از اینکه ما بتونیم کاری بکنیم ، با بوجود آوردن زلزله های سهمگین ، صاعقه های میخکوب کننده ، طوفان های غیر قابل تصور ... تمام موجودات زنده ی روی این کره ی خاکی رو از بین خواهد برد و سپس همه چیز آرام خواهد شد و طبیعت دوباره شروع خواهد کرد ... ما هم می خواهیم همین کار رو بکنیم و بعد از تموم شدن همه چیز با شما دوباره شروع کنیم !
" آدم " و " حوا " ناراحت شدند و از اونجا دور شدند ... ما که مشغول حاضر کردن وسایل مورد نیاز برای خارج شدن از کره ی زمین بودیم ، ناگهان متوجه شدیم که " آدم " و " حوا " یکی از درخشان ترین " سیب های بهشتی " رو برداشتند و دارند به سمت سرزمین های سوخته ای که انسان ها اونجا مشغول جنگ و دعوا هستند فرار می کنند ... ما از این کار اون ها خیلی ناراحت شدیم چون دست زدن و برداشتن " سیب های بهشتی " رو براشون شدیدا ممنوع کرده بودیم ، ما فرصت زیادی نداشتیم و اگر بیشتر از این روی کره ی خاکی می موندیم ، خشم طبیعت قبل از هر چیزی ، نوع و نژاد ما رو از بین می برد ! برای همین با انسان های باقی مانده داشتیم از کره ی زمین خارج می شدیم که گروه های دیگری از انسان ها شروع به فرار کردند و " سیب های بهشتی " باقی مانده رو برداشتند و به سمت سرزمین های سوخته رفتند ...ما از زمین خارج شدیم و چون تعداد خیلی کمی از انسان ها برامون باقی مانده بود ، روز به روز ضعیف تر می شدیم و تعدادمون کمتر می شد.
بلاخره خشم طبیعت همه ی زمین رو فراگرفت و همه چیز و همه کس رو به غیر از " سیب های بهشتی " نابود کرد! همه چیز دوباره از اول شروع شد و طبیعت دوباره زنده شد ، ما هم با انسان های باقیمانده به همون جزیره ی سرسبز خودمون برگشتیم و چون تعداد ما خیلی کمتر شده بود ، موفق نشدیم " سیب های بهشتی " رو دوباره جمع آوری کنیم ، انسان ها رو رها کردیم تا دوباره روی زمین زندگی کنند و تولید مثل کنند و به ادامه ی حیات ما کمک کنند ... اما همیشه نگران " سیب های بهشتی " بودیم چون اگر به دست یکی از انسان ها بیفته ممکنه او رو فریب بده و دوباره جنگ و دعوا بوجود بیاره و همه چیز دوباره تکرار بشه !
این همون چیزی هست که دوباره اتفاق افتاده و دوباره خشم طبیعت کره ی زمین برانگیخته شده ... اگر به همین صورت پیش بره ، حتی ما هم نمی تونیم جلوی خشم طبیعت رو بگیریم و تاریخ دوباره تکرار خواهد شد و همه ی شما انسانها و موجودات روی زمین نابود حواهید شد.
تو باید قبل از اینکه خشم طبیعت بیدار بشه ، مکان همه ی " سیب های بهشتی " باقی مانده رو پیدا کنی و " سیب ها " رو برای ما بیاری تا نابودشون کنیم و جلوی جنگ و دعوای بوجود آمده رو بگیریم ... برای همین من باید این پیغام رو از طریق PROPHET ( اتزیو ) به تو میرسوندم " دزموند " ... عجله کن ! زمان زیادی نمونده ! "

قسمت هفتاد و چهارم : {{ بهترین پایان برای AC-2 ، یا بهترین شروع برای AC-3 }}

Ezio با تعجب می پرسه : " دزموند دیگه کیه ؟! صبر کن ! نرو ! من سوال های زیادی دارم ! " ... ناگهان " دزموند " از Animus خارج می شه و می فهمه که " تمپلار ها " از راه رسیدن و دارن میان که حمله کنند و Desmond و Lucy رو بدزدند ! دزموند و لوسی به پائین پله ها میرن و از اونطرف هم " وارن ویدیک " و سربازهاش میرسن . دزموند با مهارتهایی که از " Ezio " یاد گرفته ترتیب سربازها رو میده ولی " Warren Vidic " موفق می شه که فرار کنه و به Desmond میگه که باز هم همدیگر رو می بینیم !
Desmond و Lucy و دیگران سوار یک کامیون میشن و محل رو ترک می کنند ، توی راه Desmond می پرسه : " اون خانم کی بود که توی معبد با Ezio حرف می زد؟ اسم من رو از کجا می دونست ؟! " Lucy می گه : " من مطمئن نیستم ولی به احتمال قوی " تمپلارها " تهدید اصلی برای انسان ها نیستند و خطر خیلی بزرگتری ما رو تهدید میکنه ، هر چه که به تاریخ بیست و یکم دسامبر سال دو هزار و دوازده نزدیکتر می شیم میدان مغناطیسی کره ی زمین ضعیف تر میشه ! ، باعث می شه که زلزله های زیادتری و شدیدتری بوجود بیان ! آتشفشانهایی که برای سالها خاموش بودند دوباره شروع به فعالیت می کنند ! ... این ها همه یک جور هشدار و تلنگر طبیعت برای ما انسان ها هست که به نظم و قانون طبیعت احترام بذاریم . "
Shaun هم میگه : " به نظر من اون خانم که توی معبد داشت با " Ezio " حرف می زد ، از نزدیک شدن آخرین روز اطلاع داشت و به ما هشدار میداد که هر چه زودتر " قطعه های بهشتی " رو پیدا کنیم و از دسترس انسان ها خارج کنیم تا جنگ و دعوا خاتمه پیدا کنه و طبیعت به نظم و روال عادی خودش برگرده ! "

photon-Belt یا کمربند فوتونی که در سال 2012 زمین را فرا خواهد گرفت و تاریکی کامل حتی هنگام روز برقرار خواهد شد !




طبقه بندی: راهنمای گام به گام بازی ها، 
ارسال توسط Moein Esfehanei
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما درمورد مطالب این وبلاگ چیست؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
تبلیغات